کلــــــــــــــنا عباسک یا زینبــــــ (س)

این روزها بسیاری از دوستان هستند که می گویند چرا باید یک ایرانی با میل قلبی خویش هم که شده به سمت سوریه برای دفاع بروند؟ چرا برایشان منطقه ی عربیه سوریه مهم است؟
در مرحله ی اول باید بگویم که نظر شخصی من این است که شاید آنها نیز چون من خود را بیشتر یک مسلمانِ ایرانی میدانند... همانطور که شاعر گرانقدر اقبال لاهوری میگوید:


قلب ما از هند و روم و شام نیست / مرز و بوم ما بجز اسلام نیست
مسلم استی دل به اقلیمی مبند / گم شو اندر این جهان چون و چند 


البته این کلام به معنای نفی میهن دوستی نیست چرا که در روایان بسیاری ائمه ی اطهار نیز میهن دوستی را مورد توجه قرار داده اند و در پرداخت مالیات افراد را ابتدا معطوف به کمک شهر و همسایه ها و نزدیکان شهری دانستند.
اما آنچه ی بسیار حائذ اهمیت است این است که مرز اعتقادی تقدم رتبی به مرز جغرافیایی دارد. پس در حالی که ما وظیفه داریم حس حق گرایی و حق طلبی را در کشورمان داشته باشیم این حس نیز بایستی در مورد دیگر ملل وجود داشته باشید چه برسد که این حس برای حفظ حرمت حرم حضرت زینب سلامم الله علیهه باشد...



کلــــــــــــــنا عباسک یا زینبــــــ (س) ...



-------------------------------------------------
پینوشت:
1. متن کامل شعر اقبال لاهوری را در ایتجا بخوانید

2. روایاتی که در مورد میهن دوستی وجود دارد:

ـ امام على(ع): کشورها با میهن دوستى آباد شدهاند. (بحار الأنوار، ج 78، ص 45)
ـ امام على(ع): از بزرگوارى انسان است، گریستن او بر زمان سپرى شدهاش و علاقه او به میهنش و نگه داشتن دوستان دیرینهاش. (بحار الأنوار، ج 74، ص 264)
ـ روایت شده است که: دوست داشتن وطن از ایمان است. (سفینة البحار، ج 8، ص 525)
ـ پیامبر خدا(ص): خداوند نفرت دارد از مردى که در خانهاش بر او حمله کنند و او نجنگد. (عیون أخبار الرِّضا، ج 2، ص 28)
ـ امام على(ع): کدام خانه را بعد از خانه خود پاسدارى خواهید کرد؟

ـ امام على(ع) هنگام سستی یارانش در شرکت در جنگ: به خدا قسم که هیچ قومى هرگز در عمق خاکشان مورد حمله قرار نگرفتند مگر اینکه خوار و مغلوب شدند. اما شما کار جنگ را به یکدیگر حواله دادید و دست از یارى هم شستید، تا جایى که مورد حملات پیاپى واقع شدید و وطنهاى شما از تصرّفتان خارج شد.( نهج البلاغة، خطبه 27)


3. و اما فاضل نظری زیبا می گویند آن هم خطاب به امریکا و سایر عمال آن:

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!

دیوانه‌ها آواز بی‌آهنـ ـ ـ ـ ـ ـگ می‌خوانند


4. سالگرد حاج داود کریمی... فردا 14 شهریور ساعت 17:30 ان شاءالله با حضور حضرت آیت الله امجد حفظه الله بر سر مزار این بزرگوار قطعه ی 29...

توصیه ی جالب حاج داود به یک خانم... 

حاج داود به من توصیه کرده بود : هرگز برای رهایی از گرسنگی غذای مسموم نخور"


5.دوست دارم یکی دلمو قرص محکم بگیره گاهی وقتی از شدت استرس تند تند میتپه...


6.یک اصل از حضرت حافظ رحمة الله علیه:

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار نـــــ__ــــاز نماید شما نیـــــــاز کنید

 

7. از امام خمینی/کتاب ولايت فقيه، ص 124

 امام صادق(ع) به فكر آينده بودند.

فكر امت بوده، فكر بشر بوده، فكر همه عالم بوده است
و مي‌خواسته بشر را اصلاح كند و قانون عدل را اجرا نمايد.
 

8. شاعر میگه:

مردی به اینکه عشق ده زن بوده باشی نیست

مردان قدرتمند تنها یکــــــــــــــــــــــــــ نفر دارند


9. ز مرتضی حیدری زبان حالمان با دلتنگی وصف ناشدنیه زیارت امام رئوف (ع)

با ما چه کرده است وجودت که سال هاست

تهران به مشــــــــــــــهد است بلیط قطارمان 

 ...

آخر. از محمد شریف.......... روحی فداک یا زینب (س)!

امروز اگر دور تــــــــو خناس زیاد است

رخصت بدهی بهر تو عباس زیاد است



 

اوصیکم به ورزش

قال رسول الله (ص): ان لربک علیکَ حقاً، وانَّ لجسدک علیک حقاً، ولاهلک علیک حقاً

پیامبر اکرم (ص) فرمودند :

پروردگار بر تو حقی دارد، وبدنت بر تو حقی دارد، وخانواده ات نیز بر تو حقی دارد

بحار الانوار : 70 / 128

...

 قال رسول الله (ص) : ان الله یحب الرجل القوی

رسول گرامی اسلام فرمود :

خداوند متعال انسان قوی ونیرومند را دوست دارد

بحار الانوار : 64 / 184

...

 قال رسول الله (ص) : حق الولد علی والده ان یعلمه الکتابة والسباحة والرمایة وان لا یرزقه الا طیباً وان یزوجه اذا بلغ ) 

رسول اکرم (ص) فرمود :

حق فرزند (پسر) بر عهده پدرش این است که به او نوشتن، شنا کردن وتیراندازی را آموزش دهد وروزی او را تنها از راه حلال وپاکیزه تهیه نماید

نهج الفصاحه : 293 / ح 1394

...

قال الإمام علی (ع) : (وسر البردین ، وغور بالناس ورفه فی السیر)

حضرت علی (ع) فرمود :

در بامداد وعصر که هوا خنک است راه پیمایی کن ودر وسط روز که هوا گرم است مردم را (برای استراحت وآسایش) باز دار وآهسته بران (تا ناتوانان نیز بتوانند همراه توانایان بیایند) 

نهج البلاغه فیض الاسلام : نامه 12 / 856

...

قال رسول الله (ص) : ( الهوا والعبوا فانی اکره ان یری فی دینکم غلظة) 

رسول خدا (ص) فرمود :

تفریح وبازی کنید زیرا دوست ندارم در دین شما خشونتی دیده شود

نهج الفصاحه : 105 / ح 531

...

قال رسول الله (ص) : (المؤمن القوی خیر واحب من المؤمن الضعیف) 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند :

شخص با ایمان قوی ونیرومند از شخص با ایمان ضعیف بهتر ودوست داشتنی تر است

الاسلام والطب : ص 263

...

قال الإمام علي (ع) : (يارب ، يارب ، يارب ، قو على خدمتک جوارحي) 

حضرت على (ع) در فرازى از دعاى کميل عرضه مى دارد :

پروردگارا ! پروردگارا ! پروردگارا ! اعضاء وجوارح مرا ، در راه خدمت به خودت، قوى ونيرومند گران

مفاتيح الجنان ، دعاء کميل

...

  قال الإمام الصادق (ع):ولاتسمنوا تسمُّن الخنازیر للذبح

امام صادق (ع) توصیه فرمودند :

از چاق شدن همانند خوکهایی که برای ذبح نگهداری می شوند ، بپرهیزید.

الکافی : 6 / 270 ، والحیاه : 4 / 206

...

قال الإمام السجاد (ع) : (اللهمَّ اعطني ... الصحة في الجسم والقوة في البدن)

امام سجاد (ع) در دعاى ابو حمزه ثمالى عرضه مى دارد :

خداوندا ! سلامتى در جسم وتوانايى بدنى به من ارزانى فرما ! 

مفاتيح الجنان، دعاء ابو حمزه ثمالى

 


پینوشت:

1.قال زینب حیدری: اوصیکم به ورزش هم به خانوم ها هم آقایون. خانوم ها که بهانه بیارن توجیه میشه کرد آقایون رو اصلا و ابدا نمیشه توجیه کرد!! اما به هر حال هر دو قشر رو توصیه میکنم به ورزش...مداومت در ورزش و ا زاین قبیل... کوه/بدنسازی/ایروبیک/فیتنس/والیبال/بسکتبال/رزمی/فوتبال/... هر چی شد... ورزش باشه فقد :) انقدر نگید کار داریم نمیشه وقت نیست... چرا نباید بشه؟ چرا نباید برنامه ریزی مدون و درست برای ورزش داشت؟!!

2. در این لینک مطلب جالبی در مورد فرآیند ورزش در اسلام میتونید بخونید. 

3. یاد خاطراتم میفتم... خاطرات دوران کارشناسی... یکی از تفریحاتم این بود که با بچه ها تو سلف دانشگاه "مچ" بندازیم... فقد یک نفر بود نتونستم ببرمش اونم قهرمان ژیمناستیک بود... ملت میومدن تو سلف از پسرا حرف میزدند ما مچ مینداختیم :دی

4.یکی از فانتزی هام اینه هر جمعه برم کوه... یعنی خونمونن تو کوهپایه باشه :( هعی...

5. تقریبا میشه گفت همه ورزشی رو امتحان کردم اما هیچی مث فیتنس نمیتونه توی توان جسمی آدم تاثیر بذاره. آدم رو خیلی قوی میکنه... هیچ ورزشی هم مث رزمی منو خول نکرد... :) بابام میگفت اگر ادامه بدی فک کنم همه رو بگیری بزنی... والیبال از لطیف ترین ها بود... شنا هم از سری ورزش هاست که توش ظرافت خاصی نیازه... یادش به خیر هندبال از جذاب ترین و سریع ترین ورزش هاست... از ورزشی که همیشه بدم میومد و توش همیشه ناموفق بودم بسکتبال بود... از بس که توپ سنگین چند بار تو صورتم خورد شاید خاطره بد ساز شد و هیچ وقت نرفتم سراغش... به هر حال هر کسی بهتره با علاقه ای که داره بره سمت این کار... یادش به خیر معلم پرورشی که بودم یک سالی اجباری کردم ورزش صبحگاهی رو بس که حس میکردم این دخترای دهه هفتادی شلکی هستند... ما دبیرستانی بودیم تمام زنگ تفریح ها سریع توپ رو برمیداشتیم میرفتیم بازی... راهنمایی بودم یادمه همش با توپ و وقتی توپمون جلب میشد یا دستکش تو زمستون ها مث توپ درست میکردیم و بازی میکردیم (وسطی ها هر چیزی)... بازی های کودکیمونم بالابلندی و لی لی بود نه مث حالا که میشینند پای کامیپوتر... 

6. یکی از افرادی که فکر میکنم خوب بلده تو ورزش فیتنس آموزش بده این آقو هست که کارش بسیار خوبه! یعنی خوب بلده ورزش یاد بده...  با اینکه من کلا موسیقیه سنتی گوش میدم و از موسیقیه پاپ و راک و بقیشون که اسمشونم بلد نیستم حتا بدم میاد اما برای ورزش توی باشگاه مجبوری گوش میدم... (بماند که به قول یه عزیزی این باعث میشه صدای خوش حضرت داودد (ع) رو نشنویم) امروز یکی از موسیقی ها رو تو باشگاه پرسیدم اینو کی میخونه و اسم آهنگه چیه تا بیام حداقل ببینم داره کی میخوه و چی میخونه و ببینم دنیا دست کیه :) بهم گفت اسمش "اینا" است و آهنگ "هات" مام که زبان انگلیش مان بد عست اومدیم معنیشو ببینیم از اینجا دیدم چرت و پرت داره میگه مث که و به خرد ملت میده... برای این بانو آرزوی توفیق!!! روز افزون نمودیم  باشد که رستگار شود :دی  :))

7. از اینجا هم دعا در  پایان ورزش باستانی رو بخونید.

8. همینجا سر جاتون هم میتونید ورزش کنید مث این  البته یه چند تایی دیگه هم هستآ مثلا   که مال بچه مایه دار هاست و ما بیچاره ایم و از اینا نداریم. از اینام   حتا به ما نمیاد. یکی دیگه از چیزایی که من بشدت بهش علاقه دارم و نمیدونم اصن عایا ورزش عست یا نه اینه که ای جوری  کنم به نظر من که کلی ورزشه حالا خود دانید :)) اما از هر چه بگذریم این ورزش فوتبال رو من هنوز درک نکردم. با اینکه یه روزی عاشق فوتبال ایتالیا بودم و این کاناواروی دفاع (که تا حالا فکر میکردم هافبک بوده :دی) رو دوس میداشتم اما که چی... نه کی چی آخه؟  وزشه آخه این؟ :)) ورزش روزی ورزش بود که با بچه ها آلیسا آلیسا جینگیه آلیسا میکردیم وسط حیا مدرسه  و نمیدونستیم چقدررررر داریم ورزش میکنیم. یعنی تحرک بدنیمون بالا بود :) یادش به خیر...  


خدا

محمد حسین حیدری: ایندرا، تائو، اهورامزدا، برهمن، یهوه، الله، پروردگار… جهانیان تو را اینگونه صدا میزنند اما به راستی تو کجایی؟ خیلی کوچکتر که بودم وقتی می پرسیدم خدا کجاست میگفتند میگفتند: آن بالاها!کمی که گذشت گفتند: همه جا! کمی بزرگتر شدم گفتند: هیچ جا! خدا که جا و مکان ندارد!

اما من میدانستم تو بالاخره یک جایی هستی! هر چندهم که برایم دلایل فلسفی بیاورند که تو جا و مکانی نداری ولی هیچ جای هیچ جا که نمیشود! من تو را با تمام وجود درک میکنم. من با تو صحبت میکنم! حالا شاید آنطور که کوچک بودم میگفتند آن بالاها نباشی ولی حتما یکجایی هستی. گذشت… تا وقتی که به این حدیث قدسی برخوردم. آن را شاهدی گرفتم بر مدعای شرک آلودم(!) و به همه آنهایی که میگفتند خدا هیچ جا نیست نشان میدهم:

لایسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن

نه زمین گنجایش مرا دارد و نه آسمان. ولی دل بنده ی مومن من، گنجایش من را دارد


پینوشت: داشتم این بغل سمت راست آدرس وبلاگ اخوی العزیز و جیگر را عوض میکردم که به ناگاه این پستش رو دیدم خوشم اومد :) این هم لینک مطالب عزیز دل. دوستان استفاده ببرید :)

واصبروا...

صبــــــر کردن گاهی معجزه می کند؛
تنهایــــی تان را پیش فروش نــــکنید؛
فصلش که شود، به قیــــــمت می خـــرند ...!



پبنوشت: هر چقدرم ببینم دیگران در ارزش گذاشتن من افراط و تفریط میکنند.. گاهی زیادی عاشقند گاهی زیادی مغرور گاهی زیادی منو میبرن بالا گاهی زیادی میارن پایین.. به کسی کاری ندارم... میدونم یکی هست که ارزش منو اونطور که هستم خواهد دونست... یکی که مثل هیچ کس نیست... فقط باید سعی کنم هر چی میشه آدم هایی که در حلقه ی زندگیم نمیتونند باشن رو بذارم بیرون حلقه...

4 روز با شبکه ی 6

بعد از 4 روز درگیریه ذهنی با شبکه ی 6 صدا و سیمای م... خانه ی ملت (!!!) به آنجا که بیش از همه عقل حاکم بود رای اعتماد نداد


پینوشت: هیچ وزارتخانه ای بیش از وزارت علوم برایم قابل اهمیت نبود... بخصوص با شناخت بسیار بالایم از اخلاص و باورم بر شایسته بودن جناب میلی منفرد برای این سِمت... (دفاع پایانی دکتر روحانی از ایشان نیز کمرنگ بود)

آنجا که عقل حاکم بود...

آرام دلم...


مَنْ وَثِقَ بِاَنَّ ما قَدَّرَ اللّهُ لَهُ لَنْ يَفوتَهُ اسْتَراحَ قَلْبُهُ
هر كس اطمينان داشته باشد كه آنچه خداوند برايش تقدير كرده است به او می رسد، دلش آرام می گيرد.
(غررالحكم)

تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ...


هیچ توضیحی نمی خواهد 
برای آنکه در فراز و فرودهای دنیا
بی اندازه شادی نکنیم و بی اندازه اندوهگین نشویم
همین یک آیه قرآن کافیست 
اگر ....
« تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمين» 140، آل عمران
ما اين روزهاى شكست و پيروزى] را ميان مردم به نوبت مىگردانيم [تا آنان پند گيرند] و خداوند كسانى را كه [واقعاً] ايمان آوردهاند معلوم بدارد، و از ميان شما گواهانى بگيرد، و خداوند ستمكاران را دوست نمی دارد

فروپاشی بیداری اسلامی در مصر؟؟

خدایا به حق ماه رمضان مردم مصر رو در مقابل معارضین کمک کن...

دوستی مصری دارم وقتی ازش سوال میکنم چرا کاری نمیکنید میگه چنان فضای رسانه ای رو در دست دارند که نه تنها تظاهرات مردمی علیه مهاجمان نظامی رو نشون نمیده بلکه جوری حامیان مرسی رو نشون میده که مردم رو واداشته به اونها بگن تروریست...

این چیزا ما رو یاد...

خدایا به حق ماه مبارک رمضان...


خشم از دیدگاه مرحوم حاج آقا مجتبی

خدا بیامرزه این مرد بزرگ رو، حاج آقا مجتبی رو میگم، خیلی زیاد دوستشون میداشتم، حرف های عمیق در قالب جملاتی کلیدی و بیانی ساده، فکرکنم اولین باری که باهاشون آشنا شدم سال سوم دانشگاه بود تازه! چند تا سخنرانی و بعد هم آشنایی های بیشتر

یه فایل صوتی از سال 59 ازشون دارم که مربوط میشه به دروس اخلاقیشون، که در شش جلسه بحث خشم رو بررسی میکنند.

راستی رفیق؟ توی این همه دغدغه هایی که اطرافمونه! از کار، زندگی، درس و ... چقدر وقت داریم کمی هم تهذیب نفس کنیم؟ روزی چند ساعت برای این امر وقت میذاریم؟ اصلا هفته ای چند ساعت؟

بگذریم....

چند خط از این سخنرانیه دلنشین:

نیروهای انسانی بر چهار قسم هستند: 1.عقل 2.غضب 3.شهوت 4.وهم

تمام نیروهای آدم در وجود خیر مطلق هستند

استعمال این نیرو در رابطه ی با انسان به 3 طریق افراطی، تفریطی و متعادل هست.

اونچه در روایات ذم شده و موزد سرزنش هست موارد افراطی و تفریطی اون نیروست!

در تعریفی دیگر خشمی که برای دنیا و  هوای نفس است مذموم و خشمی که برای غیردنیا و برای خدا باشد ممدوح است.

در روایتی دیگر رسول خدا (ع) می فرمایند:نیرومندترین شما کسی است که هرگاه خشنود شد،خشنودی اش او را به بیهوده کاری نکشد و هرگاه خشمگین شد، خشم اش باعث نشود از گفتار حق تجاوز کند.

انسانی که تهذیب نفس کرده حالت اعتدالی بر خشم دارد. بنابراین خود خشم خوب است بطوریکه در رابطه ی رسول خدا (ع) گفته شده اشداء علی الکفار (که شدت یکی از  نشانه های خشم است).

پس در مقابل خشم باید در مدار حق بود و برای در مدار حق بودن باید تهذیب نفس داشت و خودسازی!

خودسازی هم معنایش این است که انسان کاری کند خودی در کار نباشد و همه اش خدا باشد. از نیرویش استفاده می کند در راه خدا! خشمکین میشود در راه الله!

------------------------------------------------------------------------

پینوشت: از وقتی این شبکه های مجازی اومده همین فیس بوق و گوگل پلاس رو میگم! کلا نوشتارشون با وبلاگ فرق کرده و ما هم عادت کردیم به اون نوشتار! این متن هم مشابه دیگر پست هام نیست!! چون نوع نوشتارم عوض شده! :) جالب انگیزناک :)


بر باد فنا گر ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را


...

یک سلامم را گر پاسخ بگویی میروم

لذتش را یا تمام شهر قسمت میکنم

...

اساسي‌ترين عامل شکست انسانيت در دوران ما
به شوخي گرفتن و بي‌اعتنايي به موضوع تعهد است.

علامه محمد تقي جعفري

پینوشت: حرف دلم را میزنم. هر چند سخت... ابن رسم عاشقی است.

سه گونه اسلام

گزاره‌هاي فكري شهيد دكتر بهشتي كه اكثرا پيرامون تفسير آيات قرآن ازمنظر اوست، منابعي است كه در ميان مردم ما و بخصوص جوانان مغفول واقع شده است. مخصوصا نگرش او در باب مباحث كار تشكيلاتي، كه جلوه آن را در انجمن‌هاي اسلامي اروپا و آمريكا كه قبل از انقلاب تاسيس شد و همچنين حزب جمهوري اسلامي در سال‌هاي ابتدايي انقلاب مي‌توان يافت، شايد بهترين رهيافت براي جوانان امروز براي هرگونه فعاليت دسته‌جمعي اجتماعي، سياسي، صنفي يا... باشد. نگارنده قصد دارد تا با پرداختن به يكي از محصولات فكري و انديشه اي ايشان پيرامون سه گونه برداشت در اسلام سهمي را در تبيين اين گزاره‌هاي روشنگر داشته باشد.

دكتر بهشتي مطلب اصلي كتاب سه گونه اسلام را با آياتي از سوره حجرات آغاز مي‌كند. «اعراب بياباني گفتند ما ايمان آورديم. .اي پيامبر! به آنها بگو شما ايمان نياورديد ولكن مي‌گوييد ما اسلام داريد و تسليم شديم بي‌آنكه هنوز ايمان در دلهاي شما راه يافته باشد...» بهشتي دوگونه اسلام و قبول دعوت پيامبر را از قرآن كريم استنباط مي‌كند و شناخت و تفكيك اين دو اسلام را از يكديگر ضروري مي‌داند: يك نوع عبارت است از اسلام واقعي، قلبي، سازنده و عملي و نوع ديگر اسلام : سياسي، مصلحتي و تابعيتي. بهشتي معتقد است كه گروه دوم آرمان‌ها و شعارهاي نهضت اسلام را نشناخته‌اند و صرفا در برابر قدرت حاكم تسليم شده‌اند تا از مزاياي قدرت حاكم برخوردار شوند.

بهشتي مي‌گويد اسلام تا دهه سوم تنها با دو نوع مسلمانان روبرو بود ولي از دهه سوم با «نوع سومي» از مسلمانان به‌وجود آمدند و آن «مسلمانان اقليمي» اند نام ديگري كه بهشتي براي اين مسلمانان به‌كار مي‌برد «مسلمانان پدر و مادري» است يعني تابع دين پدر و مادر اگر پدر و مادر بي‌دين بودند آنها نيز ملحد و بي‌دين بودند و حال كه والدين مسلمان بوده‌اند او نيز مسلمان است. به همين دليل بهشتي در ادامه و در پاسخ به يكي از سوالات مي‌گويد: «يكي از وظايف هر دختر و پسر مسلمان در سن بلوغ اين است كه اسلام اقليمي و اسلام خانوادگي را به اسلام شناختي و انتخابي تبديل كند. اين يكي از همان مسائل به ظاهر جزئي است كه وقتي در جامعه اسلام مورد بي‌مهري و كم توجهي قرار گرفت جامعه مارا به عقب برد»

به‌راستي در اين مساله بايد درنگ و تامل بسيار نمود كه يك جامعه اسلامي براي كمك به نوجوانان براي تبديل اسلام تقليدي به اسلام اجتهادي چه‌كارهايي بايد انجام دهد . آيا محتواي كتاب‌هاي ديني كه بيشتر آن به مسائلي چون خدا اثباتي و نه خداشناسي تعلق دارد براي اينكه نوجوان اسلام اقليمي، خانوادگي، عادتي خودش را به اسلام انتخابي آگاهانه تبديل كند كافي است؟ شناخت مكاتب و ايدئولوژي‌هاي بزرگ مطرح جهان و مقايسه منطقي و استدلالي آنها با اسلام يكي از مواردي است كه در اين مساله مي‌تواند به كمك نوجوان بيايد و به شناخت بيشتر دين توسط او كمك كند.

نكته مهم ديگر عنواني است كه شهيد بهشتي در خلال بحث سه‌گونه اسلام براي روشن‌تر شدن جنبه‌هاي پنهان و آشكار مطلب مطرح مي‌كند: «گروه بندي گروندگان به نهضت‌هاي مسلكي».

ايشان گروندگان به نهضت‌ها، مرام و مسلك‌هاو... را به پنج گروه تقسيم مي‌كند:


1. جستجوگران حق‌جويي كه به سراغ اين دعوت تازه مي‌آيند كه ببينند آيا آن راه راستي كه مي‌خواهند در همين دعوت بدست‌شان مي‌آيد يا خير.


2. يك عده مردم ناراضي از وضع موجود كه به سراغ دعوت تازه مي‌آيند كه ببينند آيا مي‌توانند وضع بهتري را داشته باشند بدون آنكه آرمان‌هاي عاليتري داشته باشند.


3. افراد جاه‌طلب يا دنبال شهرت و آوازه كه نهضت را دستمايه رسيدن به اهداف خود مي‌كنند و بعضا كارهاي قهرمانانه نيز انجام مي‌دهند. 4. اپورتونيست‌ها و فرصت طلبان كه تا وقتي نهضت در تلخي و زجر و شكنجه و زندان و شهادت و ناراحتي و گرسنگي و سختي بود پيدايشان نبود ولي وقتي نهضت به قدرت مي‌رسد و سفره گسترده مي‌شود بر سر سفره مي‌نشينند تا به مالي و نامي و مقامي و رهبريي و پيشوايي برسند.


5. توده‌هاي مردم كه طالب يك زندگي روزمره هستند. مردم معمولي كه پيروان مذهب زندگي آرام‌اند و فقط خواستار يك نوع نظام و قدرتي هستند كه در پناه آن زندگي خود را بگذرانند.


پيشتازان اوليه و "السابقون السابقون" در نهضت‌ها همواره گروه اول بوده‌اند اما مصيبت آنگاه شروع مي‌شود كه نهضت‌ها به قدرت مي‌رسند و به قول شهيد بهشتي "دروازه‌هاي جامعه به روي گروه‌هاي چهارم و پنجم باز مي‌شود".

اين گروه چهارم يعني اپورتونيست‌ها (طلبكارهاي تازه از راه رسيده) به عقيده دكتر بهشتي براي هر نهضتي بسيار خطرناك هستند و در اين باره مي‌گويد:«تا امروز هيچ نهضت كوچك يا بزرگي را نمي‌شناسم كه از آسيب و آفت اين گروه چهارم مصون مانده باشد.» و « در طول تاريخ گروه‌هاي سوم و چهارم به كمك اين پنجمي‌ها، گروه نخستين را كه پيشوايان و پيشتازان راستين نهضت‌ها و جوامعند را خانه‌نشين كرده‌اند.»


اين پنج گروه را نه فقط در نهضت اسلام به دعوت پيامبر بلكه در هر نهضتي مي‌توان يافت تا آنجا كه بهشتي نجواكنان پيشگيري ازظهور و بروز آنهارا هشدار ميدهد: " هيچ جامعه‌اي و هيچ نظامي را سراغ ندارم كه در آن، اين پنج گروه -چه قبل و چه بعد از نهضت- خودنمايي نكرده باشد.» اين بدان معناست كه ما نيز امروزه نيز مي‌توانيم اين گروه‌ها را بيابيم چراكه تحليل آنها ميتواند سازنده استراتژي‌هاي آينده ما براي رفع انحرافات و درعين حال پادزهر گروه نخست در پيشگيري ازتك تك موارد نامبرده در حركت‌هاي روبه جلو وترقي خواهانه باشد. در اين بين منتقدين، نخبگان و روشنفكران بار سنگين‌تري را براي آسيب‌شناسي تاريخي و ارائه راه حل براي درمان بيماري‌ها بردوش مي‌كشند .


---------------------------------------------------- 

نویسنده: محمدحسین حیدری (داداش گلم که 17 سالش بیشتر نیست)

لینک مطلب در اینجا در روزنامه ی مردم سالاری

اصلا حرف دلم این است

این روزها خوشحالم و شاد

دیگر نه شب هایم تاریک است و محزون

نه وجودم آزرده و خسته و رنجور

این روزها زیباست

قلبم را رفو کردم برای او که حرم الله است

دوست دارم شعر عاشقانه بنویسم و شعر بگویم و مخاطب خاصم را صدا کنم

بعد از سالها این حس زیبا در من رخ داده

به راستی که سالهایی بود که جز مرده ای بر این زمین خاکی نبودم

مخاطب خاصی میخواهی زیباتر از خدا؟

:)

رئوف...

قلم را برمیداری و می بری روی کاغذی که از دیشب آماده اش کرده ای و در جیب گذاشته ای و با خودت به حرم آورده ای. آورده ای بنویسی که چه  رنج هایی می بری و درمان بخواهی از کسی که روبروی ضریحش نشسته ای. بنویسی و ان را از شبکه ی ضریح بگذرانی و بنشینی به انتظار.

هنوز اولین واژه را نوشته ای و ننوشته ای، نگاهت می چرخد و چشمت می افتد به کسی که خاموش و ساکت، گوشه ای ایستاده و به ضریح خیره شده است. چشم از او نمی گیری، مروارید اشک بر گونه اش می غلتد و اندکی بعد، لبخندی بر چهره اش می نشیند و سر خم می کند و راهی می شود.

... و تو حیران که زود گرفت و رفت و کاغذ را تا می کنی و چشم می دوزی به ضریحی که چند قدمی تو است.

از...


پینوشت1: فردا راهی زیارت امام رئوف ع هستم... صلی الله علیک یا اباالحسن ع...

پینوشت2: روزهای پر شکوه پیروزس انقلاب است و دلها بیش از همیشه دلتنگ روح خدا و شهیدان... در بهار آزادی... نه... نه... دیگر جای شهدا خالی نیست... حتی نمیتوانم کلیپ هایی که به اسم دفاع مقدس و در جهت اهداف جریان خاصی تهیه می شوند از تلویزیون تماشا کنم. روحم یکپارچه می شود آتش...


اینک شوکران

می خواست همه ی این ها را در ذهنش نگه دارد. لازمش می شد. منوچهر گفت (فقط یک چیزی توی دنیا هست که می تواند تو را از من جدا کند، یک عشق دیگر، عشق به خدا، نه هیچ چیز دیگر)

 پارسال همین موقع ها بود که دوتایی از آن جا می گذشتند. پیرمرد بین ماشین ها، که پشت چراغ قرمز مانده بودند، می گشت و گل ها را می فروخت. گل ها چشم فرشته را گرفته بودند. منوچهر چند بار فرشته را صدا زده بود و او نشنیده بود. فهمیده بود گل های نرگس هوش و حواسش را برده اند. همه ی گل ها را برای فرشته خریده بود. چه قدر نرگس برایش می آورد.

نوشته بودم (عشقت سرد شده. حتما از ما بهتران را دیده ای) می گفت (فرشته، هیچ کس برای من بهتر از تو نیست در این دنیا، اما می خواهم این عشق را برسانم به عشق خدا. نمی توانم. سخت است. این جا بچه ها می خوابند روی سیم خاردارها. می روند روی مین. من تا می آیم آرپی جی بزنم، تو و علی می آیید جلوی چشمم)

گفتم (برای خودت نقشه ی شهادت نکشی ها. من اصلا آمادگیش را ندارم. مطمئن باش تا من نخواهم، تو شهید نمیشوی) گفت (مطمئنم، وقتی خمپاره می خوردبالای سرم و عمل نمی کند، موهایم را قیچی می چینند و سالم می مانم، معلوم است که باز هم تو دخالت کرده ای. نمی گذاری بروم، فرشته، نمی گذاری)

می گفت (ٱدم هر چقدر طالب شهادت باشد زندگی دنیا را دوست دارد. همین باعث ترس می شود. فقط چیزی که هست، ما دلمان را می سپاریم به خدا)

خوابش را برای یکی از دوستانش که آمده بود ملاقات تعریف کرد. او برگشت گفت (تعبیرش این است که شما از راهتان برگشته اید. پشت کردید به اعتقاداتتان) آن روزها خیلی ها به ما ایراد می گرفتند، حتا تهمت میزدند. چون ریش های منوچهر بخاطر شیمی درمانی ریخته بود  و من برای اینکه بتوانم زیر بغل هایش را بگیرم و راه برود، چادرم ر می گذاشتم کنار. نمی توانستم ببینم منوچهر اینطوری زجر بکشد. تلفن زدم کسی که تعبیر خواب می دانست. خواب را که شنید دگرگون شد. به شهادت تعبیرش کرد، شهادتی که سختی های زیادی دارد.

یاد دوکوهه و بچه های جبهه افتاده بود به سرش. کلافه بود. یک شب تلویزیون فیلم جنگی داشت. یکی از فرمانده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد (حمله کنید. بکشیدشان. نابودشان کنید.) یک هو صدای منوچهر رفت بالا که (خاک بر سرتان! کدام فرمان ده جنگ می گفت حمله کنید؟ مگر کشورگشایی بود؟ چرا همه چیز را ضایع می کنید؟...)

دکتر شفائیان صدام زد و گفت (نمی دانم چه طور بگویم، ولی آقای مدق تا شب بیشتر دوام نمی آورد. ریه ی سمت چپش از کار افتاده. قلبش دارد بزرگ می شود و ترکش دارد فرو می رود توی قلبش) دیگر نمی توانستم تظاهر کنم. از آن لحظه اشک چشمم خشک نشد...آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش می ریخت... دستش را زد توی خون ها که روی تشک ریخته بود و کشید صورتش. پرسیدم (منوچهر جان چه کار می کنی؟) گفته (روی خون شهید وضو می گیرم)... همدیگر را بغل کردیم و گریه کردیم. گفت (تو را به خدا، تو را به جان عزیز زهرا دل بکن) من خودخواه شده بودم. منوچهر را برای خودم نگه داشته بودم. حاضر شده بودم بدترین دردها را بکشد ولی بماند. دستم را بالا آوردم و گفتم (خدایا راضی ام به رضایت. دلم نمی خواهد منوچهر بیشتر از این عذاب بکشد) منوچهر لبخند زد و شکر کرد.

منوچهر دعا کرده بود آخرین لحظه روی تخت نباشد. او را بردند.

از در که وارد شد منوچهر را دید. چشم هاش را بست. گفت (تو را همه جوره دیده ام. همه را طاقت داشتم. چون عاشق روحت بودم. ولی دیگر نمی توانم این جسم راببینم) صورت به صورتش گذاشت و گریه کرد. سر تا پاش را بوسید. با گوشه ی روسری صورت منوچهر را پاک کرد و آمد بیرون. دلش بوی خاک می خواست. دراز کشید توی پیاده رو و صورتش را گذاشت لب باغچه ی کنار جوی آب. علی زیر بغلش را گرفت بلندش کرد و رفتند خانه. تنها برمی گشت. چقدر راه طولانی بود. احساس می کرد منوچهر خانه منتظر است. اما نبود. هدی آمد بیرون گفت (بابا رفت؟) و سه تایی هم را بغل گرفتند و گریه کردند.

 


پینوشت1: قسمت های دوست داشتنی از کتاب اینک شوکران، روایتگری ازهمسر شهید مدق. (منوچهر و فرشته). دیشب به لطف آمدن یک عزیزی که خاطرات عملیات خیبر را جمع آوری می کند و می خواست از شهید قلیوند بیشتر بداند و 3 دوست که در طی هفته ی گذشته پیشنهاد خواندنش را به آنها دادم، دویاره خواندمش... همیشه خودم را در فرشته جستجو می کنم... بوی نرگس، خیسی شاخه های گل ها که پیرمرد آنها را با فرقان جابجا میکرد، تمامشان را حس میکنم، از کلام خانوم مدق میشد بوی نرگس را استشمام کرد.

پینوشت2: مطالب بیشتری را در اینجا  و اینجا بخوانید.

پینوشت3: آجرک الله یا بقیه الله عج... شهادت امام حسن عسگری ع تسلیت باد.

نیرنگی به وسعت تمام تاریخ

از همان لحظات که برگی میخواست تا مطلبی را بنویسد ولی به او ندادند و با توهین به آن بزرگوار گفتند هذیان میگوید، بوی این لحظات می آمد. می توانستی بفهمی جنازه ای که برترین عالم است بر زمین می ماند و نیرنگی به وسعت ابدیت رقم میخورد، نیرنگی به نام سقیفه. از همان لحظات باید متوجه می شدی که دودی که از سمت خانه ی علی ع و فاطمه س بلند است، نه دود نان جو است، بلکه دود نان غربتی است که تا 12 سال ادامه داشت، چرا میگویم 12 سال، نه، تا اینجا می شود هزار و چهارصد سال و اندی... همان دود را بنگر، از همان لحظات می شد فهمید که اگر چادر مادری خاکی به خانه برگشت چه بر سر پسر می آید. راستی، زهر کین برای او جانکاه تر بود یا سیلی ای که بر صورت مبارک مادر افتاد؟! برای کدامش بگریم آقا جان... از همان لحظات می شد فهمید که مسمار در یعنی چه! می شد فهمید که دست بسته ی پدری که قران ناطق بود یعنی چه، از همان لحظات می شد فهمید...
پینوشت1: تبلیغ جالب حجاب را در اینجا ببینید.

وب گردي...

بيخودي هي وب ميگرديم... از آنجا كه به امتحانات ترم نزديك شده ايم.... جهت در رفتن از درس...
پينوشت: داشتم ايميل هايم را رفرش (پاك) ميكردم... خاطرات ٦ سال زندگيم مرور شد.


يلداي سوگوار

دوباره فكرها در قيل و قال است

محبت هاي ما زير سوال است

در ايام اسارت شد بپرسند:

شب يلداي زينب (س) در چه حال است؟


پينوشت: من كه به يلدا اعتقادي نداشتم،‌امسال اما فرق مي كند،‌شب طولانيست، انار را نياوريد، رنگ "خون" دارد... يلداي امسال سوگوار است...


براي خدا كار كنيد!

كارتان را براي خدا نكنيد،

براي خدا كار كنيد!

تفاوت اينكه كسي كارش را براي خدا بكند با كسيكه براي خدا كار كند اين است كه ممكن است امام در كربلا باشد و من در حال كسب علم براي خدا!

از سيد شهيدان اهل قلم، آويني


روز دانشجو گرامي باد.


يا زينب س...

دلي در خون نشسته دوست داري؟

بگو قلبي شكسته دوست داري؟

تو را اي عشق بي سر دوست دارم

مرا با دست بسته دوست داري؟

دوست داشتني هاي من!

در اين روزهاي پر هياهو،

سردرگمي،

شلوغي،

و خالي از شادماني

تنها لبخندهاي ريزتان آرامم مي كند.



پينوشت: مدت 2، 3 سالي هست كه حافظم هر روز داره بدتر ميشه. وقتي جمله اي مي گم مطمئن حرف نميزنم. همين چند روز قبل سر كلاس پژوهش داشتم نحوه ي نقشه خواني رو به دانش آموزانم ياد ميدادم كه هر نقشه ي هواپيما حاوي  سه نماي جلو،‌وسط و رويروست. بچه هاي راهنمايي شيطون گفتند خانم جلو و روبرو!! منم گفتم بله،‌هي دو سه باري پرسيدند و من گفتم بله ديگه... تا اينكه بعد 1قرن (بقول يكيشون) يادم افتاد منظورم بالا و روبرو بوده، نه بالا و جلو كه يك معني هستند!  خلاصه بخاطر كم حافظگي من تا جا داشت خنديدن. كلاس رو نميشد جم كرد،‌سوتي پشت سوتي... و خنده پشت خنده. (حرف دل: چقدر دوست داشتني هستيد شما ها). حتي دوست دارم دانشگاه نرم و برگردم دوراني كه مربي پرورشي بودم. وقتي پست جديد مژده جان رو خوندم دلم به يه عالمه خاطره رفت،‌ي ه عالمه كه از دلتنگي اشك تو چشمام حلقه زد. دانش آموزها شايد جسم آدمو خسته كنند، ‌اما روح آدمو برعكس شاد ميكنند. ياد روز خداحافظيشون و قتي راهي اردوهاي جنوب بودند. ياد اردوي مشهدي افتادم كه بردمشون، وقتي عشق و اخلاص و دعاشونو ديدم، از زيارت هاي خودم خجالت زده شدم. و فقط به اونها مي گفتنم: عزيزم!‌ التماس دعا


كربلا 555

به مناسبت سفر مقام معظم رهبري به استان كرمانشاه، شهرستان كنگاور...

تا كربلا 555 كيلومتر راه بيش نيست، آنجا را كنگاور ناميدند، ‌روزگاري شهر معابد بزرگي همچون معبد آناهيتا و روزگاري شهر مردان بزرگ...

از معبد بزرگ تا مردان بزرگ هزاران سال است،‌ اما مردان بزرگ اش دلي داشتند به وسعت تاريخ، به قلمروي اخلاص، به بزرگي روحشان، به اندازه ي شان و نام شهيد.

آنجا را كنگاور ناميدند...


پينوشت:

1.به ياد شهيد غلامحسين تكلو، مسئول امور تربيتي شهريتان كنگاور.

2. عرق شهري منو واداشت كه از زادگاهم مطلبي بنويسم، در اينجا هم اطلاعات بيشتري دريافت كنيد.

3. وقتي وارد اتوبان هاي اطراف شهر ميشي، اتوبوس هايي كه راهي كربلاي معلي هستند بدجور دلت رو تكون ميده، تا كربلا 555 كيلومتر راه بيش نيست.


شعبان گذشته جایتان خالی بود...

شربت بدهیم و جانشین جمع کنیم

فعلن تو نیا که ما یقین جمع کنیم

یک هفته پس از نیمه شعبان باید

لیوان شکسته اززمین جمع کنیم

***

هی غصه تنها شدنت را خوردیم

یوسف شدی و پیرهنت را خوردیم

شعبان گذشته جایتان خالی بود

ما شربت دیر آمدنت را خوردیم

شعر از عباس صادقي زريني


اين جشن ها براي من آقا نمي شود...

این جشنها برای من آقا نمی شود
شب با چراغ عاریه فردا نمی شود

خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفید
میخواستم ببینمت اما نمی شود

شمشیرتان کجاست ؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی وا نمی شود

یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را
عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی‌شود


اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو
اینجا کسی برای شما ما نمی‌شود


آقا جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود


تاچند فرسخی خودم ایستاده‌ام
تامرز یأس، تا به عدم، تا نمی‌شود


می‌پرسم ازخودم‌غزلی‌گفته‌ای‌ولی
با این همه‌ردیف،‌ چرا با نمی‌شود؟!

شعر از حجت الاسلام رضا جعفري


پينوشت1: براي ظهور حضرتش صلوات

پنوشت2: فايل صوتي شعر بالا را از اينجا دانلود كنيد


حضور نوراني

به پاس يك دل ابري، دو چشم باراني

پر است خلوتم از يك حضور نوراني


تو باز حرف بزن، حرف‌های تو خوب است

و مثل لحن نوازش، صدای تو خوب است

ز عمق غربت خوبی، در این زمانه‌ی بد

سخن بگو، سخن آشنای تو خوب است

دلم هوای تو دارد، چه‌قدر بی‌تابم!

چه‌قدر بال زدن در هوای تو خوب است

نگاه كن به جماران و جای خالی خود

كنون كه پیش خدایی و جای تو خوب است

پس از تو شعر تو را عاشقانه می‌خوانم

چه‌قدر مثل خودت شعرهای تو خوب است

شعر از فاطمه راكعی

آن معلم، دانش آموز بود!

     

     

از روزهاي اول تدريس ترس داشتم، بچه هايي كه شيطنت هاشون شبيه شيطنت هاي خودم بود و حالا كه دبير شدم ميبينم كه چقد اذيت ميكرديم اين معلمين تلاشگر رو... :) خدا ميدونه كه چقد ناراحتم و سپاسگزار، بخاطر تلاششون ممنونم. بخاطر شيطنت هاي بي حد و اندازه متاسف :(  امسال اولين ساليه كه روز معلم هديه ميگيرم. و اولين هديه ي من به ثمر نشستن تلاش هاي دانش آموز هام بود.

بايد با دبستاني ها مثل مامان رفتار كني و با راهنمايي ها مثل دوست دلسوز،‌ دبيرستاني ها هم كه گفتن نداره همه خااانوم :)  (خدا از دلم بشنوه)

بعد از چندين ماه  تلاش دانش آموزام، سه كلاس اول شدن!!!  دو مسابقه ي آخر رو كه خودمم باورم نميشد! مسابقات پژوهش هاي دانش آموزي موسسه ي تبيان!! و چه چيز براي يك مربي شيرين تر از اين!!


پ.ن: هر دو جمعه گذشته روزهاي مسابقه بود. آخه اي مسئولين كوچه پس كوچه ها،‌نميشد اختصاصي عنوان پست رو به ما ميدانين جداي اين دنگ و فنگ ها؟

پ.ن 2: خيلي ممنون از همه دوستان. جدا لذت بردم از مشاعره. خيلي زياد. خيلي هم شعرهاي جالب ياد گرفتيم

پ.ن 3: انشايم ضعيف شده!! :(

فاطمیه

ای مسیحای علی اعجاز کن

مشکل مشکل گشا را باز کن

 

خون گروه دوم انگار رنگینتر از گروه اول است!!!

نشان دادند که دسته اول قانون مند عمل نکردند و بدون مجوز آمدند. میگوئیم "به فرض" صحیح. پس آن چه افتخاری بود که نشان دادید  عده ای "خودجوش!!!" علیه گروه اول "به راحتی" حرکتی انجام دادند. سوال اینجاست اگر جرم این بود که بدون مجوز حرکتی انجام شد پس جرم گروه دوم را چرا تکریم میکنید؟


پینوشت: شاید اشتباه فکر میکردم که جرم جرم است!!!

با این ستاره ها...

به نام خداوند مردان جنگ

آخرین مطالبی که ازش نوشته بودم در وبلاگ فیلترشده ی قبلیم از بین رفت... این روزها دلتنگشم، خیلی زیاد. همیشه انقدر دنبال خاطرات و شنیدها ازش بودم که حس میکنم شاید حتی بیشتر از اونهایی که بیشتر از من حضورشو لمس کردند میشناسمشو دوستش دارم.

از اقتدار و جذبه اش تا لطافت و خضوعش، از ادب و احترامش... از ایمانش... از روزهایی که معروف بوده به "بابی ساندز" بخاطر اعتصاب غذاش، روزهای رشادتش...

دلتنگشم، دلتنگ... و هنوز ایام عملیات مرصاد برای من روزهای خاصیه، روز عروج تو...

وقتی که تو اوج نا امیدیهام، روی دیوار اتاقم، نگاهش رو خیره خیره دنبال میکنم، آرامش عجیبی بهم میده... گاهی برای کارام تشویقم میکنه و گاهی تنبیه...

و من تنها یه خواهرزداده ام براش...

میون اینهمه وبلاگ، یه وبلاگی رو چندیه که پیدا کردم که یه مرد جنگ، مینویسه از اون روزها... از رزمندگان گردان خیبر... و بین تموم اون عکس ها...

 

با این ستاره ها میشود راه را یافت


و باقی در ادامه ی مطلب....

ادامه نوشته

اين است انتظار؟!

از پشت ديوار خشتي ايماني كه ساخته اي

صداي شيون دينخواهي را ميشنوي

كه به جرم عصيان

سلاخي اش ميكنند

سكوت، مزرع زرد آرزوهامان را گرفته است

و تو در حصار اين ديوار متزلزل

در انتظار طلوعي

اميدوار

فقط

دست به دعا برميداري!!!؟

و شيطان

چه مغرورانه به كناري مي ايستد

و شاهكارش را تحسين ميكند.


پينوشت: باز هم سقوط... و باز هم فاجعه... تسليت. همين.

پينوشت2: كنكور نخوندم، فرصتيم ندارم، به خودمم نميام. اي بميرم من!

پینوشت3: حرف اين بندمو پس ميگيرم، (آيكون خجالت)

پینوشت 4: راستی، تا حالا اسم محله ی "خاک سفید" تهران رو شنیدین؟ نظرتون در مورد جهاد درون شهری چیه؟  مطلب بعدی من اگه خدا بخواد کامل بتونم ارائه بدم در این خصوصه. اگرم کسی اطلاعاتی داره ممنون میشم بگه.