زندگي به سبك روح الله

پيامبر اكرم (ص) فرمودند: بوي فرزند از بوي بهشت است و دختران را جز مومن، كسي دوست ندارد.

علاقه آقا به دختر، خيلي زياد بود. به كساني كه فرزند دختر داشتند ميگفتند: "آن چيزي كه مهم است، دختر است". هميشه مي گفتند: "آن كسي كه مورد علاقه مي تواند قرار بگيرد، دختر است". شايد به همين خاطر بود كه عقيده داشتند "از دامن زن مرد به معراج مي رود". (به نقل از خانم فرشته اعرابي نوه حضرت امام خميني (س))


 پينوشت1: مطالب بالا از كتاب زندگي به سبك روح الله، نوشته ي علي اكبر سبزيان است كه من اين كتاب رو خيلي زياد دوست دارم.

پينوشت2: يه مهمون خوب و عزيز داشتم، منتظر پرواز عزيز قدم رنجه نمودند منزل ما و تا يك و نيم شب فقط داشتيم حرف ميزديم،‌اصلا هم فكر نكنيد غيبت كسي و جايي و كوچه هايي رو مي كرديم.

پينوشت3: قول دوم ام به منتظر پرواز عزيز رو هم عملي كردم و راهي بهشت زهرا شديم، حال و هواي خاصي داشت، خيلي زيبا بود. متن بالا منو ياد اين انداخت كه:

از دامن زن، مرد به معراج مي رود     بر دامن مادر شهيدران صلوات

پينوشت4: يك قرار وبلاگي خاطره انگيزديگه هم رقم خورد. من و باران سادات عزيز و منتظر پرواز عزيز قراري گذاشتيم با  ريحانه جان و ملكه جان، در كافه گرامافون. نميدونم از خاطرات شروع ديدار بگم كه ما اون دو عزيز رو اشتباهي گرفتيم و كلي خنديديم، يا از هديه ي كتاب شعري كه ازشون هديه گرفتيم، شايديم بايد از حرف ها و اتفاقات اون روز... اما بهتره مطالب بيشتر رو در وبلاگ منتظر پرواز عزيز ببينيد.

السلام علي الحسين ع...

خوشا به حال خيالي كه در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد


پينوشت1: يك سال و نيم از زيارت كرب و بلايم مي گذرد... از مشاهده ي حرم، حرم، بين الحرم، تل... ضربان قلبم مي گويد... حسين حسين      حسين حسين     حسين حسين...

پينوشت2: شبي خوب، دوستاني خوب، مكاني خوب...

آمدن منتظر پرواز عزيز به تهران و اشتياق ديدارش بهانه اي شد كه با باران سادات عزيز شب اربعين قرار ديداري بگذاريم از آن قرار هاي به ياد ماندني. به عهدم وفا نمودم و رفتيم. از تجريش قرارمان شد، با سلامي به امامزاده صالح ع و سلامي از دور به شهداي گمنام كلكچال، تا كه به امامزاده علي اكبر ع چيذر رسيديم و سلامي بر ايشان و تمامي شهداي آنجا و قرائت حمدي براي برادر شهيد باران سادات عزيز، و بعد هم به شهيد تازه مدفونش احمدي روشن كه باخانواده اش قرار بوده امشب را آنجا باشند و خوب به قولش وفا نمود و آمد، از آن آمدن ها. آخر هم دم حاج محمود كريمي گرم، باقيش بماند براي خودمان...

پينوشت3: وقتي برادر عزيز كوچكم ژورناليست مي شود.

و مي نويسد: نوجواني هستم با دغدغه ها و دردهايي به وسعت يك نسل، نسلي كه دارد مي ميردو هيچكس مرگ تلخ آنرا نمي بيند....

اين مطلب را بطور كامل در روزنامه ي امروز مردم سالاري، صفحه ي 13، بخش اجتماعي، در لينك مربوطه با نام دغدغه هاي يك نوجوان ايراني  مي تونيد بخونيد.

پینوشت۴: دیشب میخکوب برنامه ی پارک ملت شدم. استاد بزرگواری که دلتنگ کلامشان بودم. مدتها. دیشب دکتر عماد افروغ تحسین مرا برانگیخت. برای بارها گفتم احسنت.

پيله هاي دلم

گوشي نشنيديم كه حرفي باشد

چشمي، كه تماشاي شگرفي باشد

كبكي است كه سر به زير برفي دارد

بي آنكه در اين ميانه برفي باشد!



پينوشت1: ديشب از بشر، مايوس شدم... از آنچه غير خداست. از فرصت دادن به بشر امروز، كه همان بشر ديروزيست. بشر و آنچه از حقيقت من در دستانش جا مانده، از آنچه بايستي پس مي داد را به خودش مي گذارم... با باقي ناقص وجودم رو به سوي نور مي آورم... رو به سوي هر آنچه غير خدا نباشد... حساب قسمت ناقص دور مانده از وجودم با خدا.

بقول مرحوم نجمه زارع:

دارند پيله هاي دلم درد مي كشند

بايد دوباره زاده شوم عاري از گناه


پينوشت2: مشاعره ي پست قبل در اين پست هم ادامه دارد.

پينوشت3: هنوز بين الترمين نرسيده يكي از هزارتا كار انجام شد. تئاتر كليد، تالار وحدت. نقاط قوت و ضعف خودش را داشت.در مجموع خوب بود.

پينوشت4: احساس ميكنم شبيه ذرات سيالي هستم كه درون لايه مرزي نزديك به سطح  گير افتادم و هي جريان مغشوش و چرخشي كار دستم مي دهد. بايد خودم را از اين سطح رهايي بدهم. (خيلي بده شير بري سر امتحان و روباه برگردي.اينجا و اينجا نمونه اي از اين لايه مرزي را ببينيد)

پينوشت5: با يك پيامك حس نوستالوژي ام گل كرد و دلم پرواز با قاصدك مي خواد. مثل آنشرلي.

آنه! تكرار روزهاي غريبانه ات چگونه گذشت؟!

پينوشت6: هم اكنون بين الترمين آغاز شد...


نان تلخ دلم

عمري مرا به حسرت ديدن گذاشتي

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا

در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی

وقتی کلید در قفس من گذاشتی

  امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

  من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته

تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی

  گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را

در سفره ای به سادگی من گذاشتی
شعر از مهدي فرجي
پينوشت: واما مشاعره...

بيخودي نوشت:

خودم را رمزگشايي كردم، وقتي گهگداري به وب سر ميزنم (هفته اي يك بار) يعني حالم خوب است. وقتي اصلا سر نميزنم يعني بد است،‌از نوع گرفتاري و استيصال، وقتي تند تند سر ميزنم يعني نميدانم حالم بد است يا نيست، يعني گيجم. چه روانشناسي اي ميكند اين وبلاگ...

هزار تا كار...

گابريل گارسياماركز ميگه:
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

 پينوشت1: براي فرار از درس راه جديدي پيدا كردم، خوندن دفتر يادداشت و شعرهاي قديمم. جمله ي بالا رو دوران دبيرستان نوشتم. جالب بود.
يپنوشت2: دقيقا وقت امتحانات هزار تا برنامه مياد تو ذهنم و براي اينكه زياد روش فكر نكنم توي گوشيم متني نوشتم با عنوان فعاليت هاي بين الترمين: 1.زيارت امام رئوف (ع) 2.بافتني! 3.حسن آباد(خريد ابزار) 4.خ مجاهدين، انتشارات منير 5. بهشت زهرا، شهيد همت، چمران،آويني، رجايي... 6.تئاتر كليد 7.ديدن لاله خانم عروس 8.ديدار فاطمه،مهديه 9.تلفن به فاطمه فرزند شهيد... 10.پيگيري تكفل... 11.كلاس شعر استاد معلم 12.گوش دادن به سخنراني مرحوم مجتهدي 13.كلاس زبان 14.مهماني دوره اي دختروه 15.خياطي 16.رنگ كردن ميز و صندليم 17.پرتاب گلايدر صورتي تو شهرك شهيد فكوري با محمد فسقلي 18.رفتن با فرشته به دادگاه براي طلاق :( 19.مرور جزوات خانم... درخصوص ابعاد وجودي انسان 20.پيگيري بچه هاي خاك سفيد 21.معرفي دو جوون خوب براي ازدواج و پيگيريش 22.حجامت 23.هر نوع عمل شادي آور و فرح بخش ديگر 24.وديگر هيچ
...
بنظرتون ميشه اينهمه كار انجام داد تو 2 ، 3هفته؟

وب گردي...

بيخودي هي وب ميگرديم... از آنجا كه به امتحانات ترم نزديك شده ايم.... جهت در رفتن از درس...
پينوشت: داشتم ايميل هايم را رفرش (پاك) ميكردم... خاطرات ٦ سال زندگيم مرور شد.


بيا و بنشين كنارم

مادرم

اين روزها بيش از هميشه محتاج دامن پر مهرت هستم

بيا و بنشين

سرم مشتاق نوازش هايت هست

تو بيش از همه دل سوزي

در دلم مي گويم

به او

روي بر مي گردانم

دانه دانه شالگردن بنفش و صورتي را دارد مي بافد

تقصير ندارد

صداي دلم را نمي شنود

و باز در سكوت تنهايي

به اتاقم مي روم

و براي بار هزار و چندم

موسيقي خداحافظ رفيق را مي شنوم

به ياد سكانسي كه آن زن نيمه شب منتظر همسر شهيدش بود

آه ميكشم از عشقش

حسوديم مي شود

و فردا تكرار غم ديروز

و اينگونه زمان مي گذرد

...


پينوشت: هر چي بزرگتر ميشيم اشتباهاتمونم بزرگتر ميشه. گاهي دل ميبنديم به نداشته هاي ديگراني كه خودشونم فكر مي كنند دارند و ندارند. و پشتتو نگاه ميكني و براي اعتمادهايي كه كردي افسوس ميخوري. بخصوص اگه "هزينه" هاي زيادي هم داده باشي. هزينه هايي به اندازه ي... يك آه عميق...