با این ستاره ها...
به نام خداوند مردان جنگ
آخرین مطالبی که ازش نوشته بودم در وبلاگ فیلترشده ی قبلیم از بین رفت... این روزها دلتنگشم، خیلی زیاد. همیشه انقدر دنبال خاطرات و شنیدها ازش بودم که حس میکنم شاید حتی بیشتر از اونهایی که بیشتر از من حضورشو لمس کردند میشناسمشو دوستش دارم.
از اقتدار و جذبه اش تا لطافت و خضوعش، از ادب و احترامش... از ایمانش... از روزهایی که معروف بوده به "بابی ساندز" بخاطر اعتصاب غذاش، روزهای رشادتش...
دلتنگشم، دلتنگ... و هنوز ایام عملیات مرصاد برای من روزهای خاصیه، روز عروج تو...
وقتی که تو اوج نا امیدیهام، روی دیوار اتاقم، نگاهش رو خیره خیره دنبال میکنم، آرامش عجیبی بهم میده... گاهی برای کارام تشویقم میکنه و گاهی تنبیه...
و من تنها یه خواهرزداده ام براش...
میون اینهمه وبلاگ، یه وبلاگی رو چندیه که پیدا کردم که یه مرد جنگ، مینویسه از اون روزها... از رزمندگان گردان خیبر... و بین تموم اون عکس ها...

با این ستاره ها میشود راه را یافت
و باقی در ادامه ی مطلب....



من از قالو بلی تشویش دیرم