با این ستاره ها...

به نام خداوند مردان جنگ

آخرین مطالبی که ازش نوشته بودم در وبلاگ فیلترشده ی قبلیم از بین رفت... این روزها دلتنگشم، خیلی زیاد. همیشه انقدر دنبال خاطرات و شنیدها ازش بودم که حس میکنم شاید حتی بیشتر از اونهایی که بیشتر از من حضورشو لمس کردند میشناسمشو دوستش دارم.

از اقتدار و جذبه اش تا لطافت و خضوعش، از ادب و احترامش... از ایمانش... از روزهایی که معروف بوده به "بابی ساندز" بخاطر اعتصاب غذاش، روزهای رشادتش...

دلتنگشم، دلتنگ... و هنوز ایام عملیات مرصاد برای من روزهای خاصیه، روز عروج تو...

وقتی که تو اوج نا امیدیهام، روی دیوار اتاقم، نگاهش رو خیره خیره دنبال میکنم، آرامش عجیبی بهم میده... گاهی برای کارام تشویقم میکنه و گاهی تنبیه...

و من تنها یه خواهرزداده ام براش...

میون اینهمه وبلاگ، یه وبلاگی رو چندیه که پیدا کردم که یه مرد جنگ، مینویسه از اون روزها... از رزمندگان گردان خیبر... و بین تموم اون عکس ها...

 

با این ستاره ها میشود راه را یافت


و باقی در ادامه ی مطلب....

ادامه نوشته

اين است انتظار؟!

از پشت ديوار خشتي ايماني كه ساخته اي

صداي شيون دينخواهي را ميشنوي

كه به جرم عصيان

سلاخي اش ميكنند

سكوت، مزرع زرد آرزوهامان را گرفته است

و تو در حصار اين ديوار متزلزل

در انتظار طلوعي

اميدوار

فقط

دست به دعا برميداري!!!؟

و شيطان

چه مغرورانه به كناري مي ايستد

و شاهكارش را تحسين ميكند.


پينوشت: باز هم سقوط... و باز هم فاجعه... تسليت. همين.

پينوشت2: كنكور نخوندم، فرصتيم ندارم، به خودمم نميام. اي بميرم من!

پینوشت3: حرف اين بندمو پس ميگيرم، (آيكون خجالت)

پینوشت 4: راستی، تا حالا اسم محله ی "خاک سفید" تهران رو شنیدین؟ نظرتون در مورد جهاد درون شهری چیه؟  مطلب بعدی من اگه خدا بخواد کامل بتونم ارائه بدم در این خصوصه. اگرم کسی اطلاعاتی داره ممنون میشم بگه.

رضای ایران... (ع)

مادرم گفته آقا غريب است

ما هم اينجا غريبيم آقا

انتهاي تمام جاده هاي نا اميديم ختم مي شود به جاده ي سبز طوس. آنجا كه مهمان صحن و سرايت مي شوم. چشم باز ميكنم، گويي خيالي است نوازش نسيم سحرگاهي صحن انقلابت و نور خيره كننده ي گنبد و پنجره فولاد و سقاخانه...

صداي مؤذن زاده بغض دلم را باز مي كند... تا ضريح چند قدم بيش نمانده، معطل اذن دخولش مانده ام. آنقدر روسياه و دل آشوبم كه... نا اميدِ نا اميد...

كبوتري پر مي كشد به اوج... و نگاهش... از روي كَرَم...

صداي نقاره هاي دلم بلند مي شود، اينجا دلي است كه شفا گرفته.

تا بوده ايم غرق كَرَم بوده ايم ما

چون از مجاوران حرم بوده ايم ما


همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:  

وقتي دلم تنگ مي شود    چه صبری دارد خدا   یادداشت های اتفاقیه     انتهای بیراهه    مسیر سپید  

پرسه خیال   بوی باران عطر خاک  حرفــــــ های نزدیکـــ    یادداشتهای غار   وب نوشت های یک دانشجو   

ترخون   پنجره     ساحل نشين  منتظر پرواز   من او   آنسوي مغاك بيگذر   هجوم سایه ها   بی تو با تو بودن

طنز تلخ، قهوه اسپرسو     مینی تاک    تبسم خدا  روزهای یک من

ايمان...

ایمان بفروشید کمی نان بخرید

نان و علف و هبوط ارزان بخرید

ناقوس بزرگ کوچک و کوچک شد

زنگوله برای بره هاتان بخرید

شعر از بيژن ارژن


پينوشت1: ديروز اولين همايش شعر دفاع مقدس تهران در حوزه هنري برگزار شد. جاي شعراي شيرازي (از جمله پروانه نجاتي) خالي بود. به نظر، توفيق شعراي تهراني در شعر دفاع مقدس زياد نيست.

پينوشت 2: چند روزيه كه تئاتر " خورشيد كاروان" در تالار ايوان شهر درحال اكرانه. امشب به ديدن اين تئاتر رفتم. اولين نكته اي كه به ذهن ميرسه اينه كه در تئاتر مذهبي كشور، يا زياد بر محتوا تامل ميكنند و يا در جلوه هاي ويژه و هر دو آيتم در كنارهم به ندرت ديده ميشه. خورشيد كاروان برنامه ي خوبي بود، اما از نظر محتوا بايستي روش بيشتر تامل ميشد... گرياندن مردم براي عطش امام حسين (ع)رسالت امروز ما نيست.

پينوشت 3: تا حالا شده كاري بكنيد و بدونيد خطائه و بعد هم پشيمونش باشين؟! گاهي انقدر به آدم زور داره كه خداي آدم حق الله رو ببخشه اما بندش نه... و چه سخته پاک کردن اشتباه ها...

پينوشت 4: از دوستان گرامي بخاطر لطفشون (در نظرات پست قبل) ممنونم. بنده هم تائيد ميكنم حرفشونو كه " ما همه یکی هستیم اگر چه عقاید و افکار سیاسی مان یکی نیست."

پينوشت 5: ورد يه دوست عزيز رو به وبلاگستان بعد از مدتها تبريك عرض مينمايم. فاطمه خانوم خوش اومدي...

 

صلاح مملكت خويش خدايمان داند

سلام

صلاح مملكت خويش خسروان خدايمان داند

 

بسم الله الرحمن الرحيم

كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسي ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم و الله يعلم و انتم لاتعلمون (آيه 216 سوره مبارك بقره)

حكم جهاد براي شما مقرر گرديد و حال آنكه بر شما ناگوار و مكروه است، ليكن چه بسيار شود كه چيزي را شما ناگوار شماريد ولي به حقيقت خير و صلاح در آن بوده و چه بسيار شود كه چيزي را دوست داريد و در واقع شر و فساد شما در اوست و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانيد.

 

گاهي انقدر خجالت زده ي دوستانت ميشي كه نميدوني چطور از محبت و عنايتشون تشكر كني. همينجا از همتون ممنونم.

 شايد من هم بايد مثل آقاي ترخون براي رفتن يا نرفتنم اجازه ميگرفتم و براي مخاطبم بيشتر از خودم اهميت قائل ميشدم. واقعا رفته بودم... براي خودم و براي دوري از اين دنياي مجازي، بخاطر ناملايماتش،‌بخاطر "عادت" هايي كه نبايد باشند . تصميم داشتم حتي اگه برگشتم يه وبلاگ جديد بسازم و اونجا شروعي تازه داشته باشم. اما آيه ي بالا بود كه در كنار ترغيب دوستان عزيز، منو به شروعي دوباره واداشت. پس يا  علي ع

 

خداحافظ نوشت...

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

باور نمی کنم به من این زخم بسته را

باچشم باز،آن نگه خانه زاد زد

بااینکه در زمانه ی بیداد می توان

سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد

یا می توان که سیلی فریاد خویش را

با کینه ای گداخته ،بر گوش باد زد

گاهی نمی توان به خدا حرف درد را

با خود نگاه داشت و روز معاد زد

شعر از محمدعلی بهمنی


لبیک...

توضیحات بیشتر در وبلاگ دوستم مژده جان

آمده ام که ماندگار شوم


اول نوشتم:

قالوا بلی...!؟

بر روی زمینم آوردی که راه آسمان را بیابم

آنقدر نمگ گیر زمین شدم که "خودم" را هم یادم رفت، چه رسد تو را...

آسمانی شدن از خاک بریدن میخواست

بی سبب نیست که فواره فروریختنی است

 

کنارش گذاشتم، اینبار نوشتم:

مبهوت نگاهشان شدم، قاب عکسهایی کهنه.

عمق نگاهشان خبر از بزرگی روحشان می داد که یادآور ایمان بود و جهاد. آن روزها که خون بود و خطر.

 می خواستیم چون آنها باشم.

 یاد صحبت سید شهید عزیز اُفتادم که می گفت: "ماندن، واماندگی است. سراغ مردانگی را اگر می گیرید، از مردان خون و خطر بگیرید. با انگشتانه ای از فهم و خبرهای حقیر، نمی شود اقیانوسی از تلاطم و تقوای راه را پیمانه کرد".

پس ماندنمان برای چیست؟

اندیشیدم که شاید حتی نمانده ایم.

به خود آمدم، "فأین تذهبون؟".

می خواستیم راه را گم نکنیم و پایمان را جای پایشان بگذاریم.

اما...

اما چشمانمان پاک نبودند تا رد پای خون را بیابند، چه برسد به دلهامان.

این شد که بیراهه رفتیم.

بی دردی و نامردی دچارمان شد.

راه گم کرده، برگشتیم.

یادمان رفت دنبال چه بودیم، این شد که ماندیم.

اما نه!...

 ... واماندیم.


   


همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید:

وقتي دلم تنگ مي شود     چه صبری دارد خدا(سجادرامشت+یوسف شیروانیان)    انتهای بیراهه    مسیر سپید  

پرسه خیال    بوی باران عطر خاک   M@rM@r!i!i     یادداشتهای غار   وب نوشت های یک دانشجو     ترخون   پنجره 

ساحل نشين  منتظر پرواز   من او   آنسوي مغاك بيگذر   هجوم سایه ها   بی تو با تو بودن  طنز تلخ، قهوه اسپرسو

پینوشت 2: وقتی این متن رو نوشتم یاد این عکس ها افتادم که مربوطه به اواخر سال 1386 است. این دکور رو با چه علاقه ای چیدم و پوسترشو با چه مکافاتی طراحی کردیم...