این روزها...

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند


سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند


پینوشت:

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که کینه بر جگر اعتماد زد


وطنم ایران...

وطن ای هستی من...

زمزمه میکنم، بارها و بارها، بارها و بارها با حسرت ای 3 ساله، آخر تا قبل از 88 هر 22 باری که زندگیم با 22 بهمن رقم خورد حضور داشتم،حضوری که برای مقاصد شخصی،‌سیاسی و جناحی سوء استفاده نمیشد، مردم بودند و مردم، هدفشان هم پیوند با انقلاب، انقلابی که دوست داشتند به دست نا اهلان نرسد، که رسید، این شد که پدر میگوید: من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود. جان! همین وطن،‌ه مین اسلامش، همین جمهوری اش... دلتنگت میشوم، دلتنگ امام ص و شهدا...


پینوشت1: همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید.

  چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) / یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) / وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) / بوی باران عطر خاک (باران سادات) / پرسه خیال (رضوان پری) /  میثاق ( زینب حیدری) / انتهای بیراهه (ف@طمه) /حرف های نزدیک ( مرمری) /  ترخون (مهدی زرین قلم)منتظر پرواز / پنجره ( محمد رضا)طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) / مینی تاک (هانیه) / ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) / سین عین طا / جشن بارون(نسرین)  / روزهای من (یک بنده ی خدا) / رضــا دل(محمد) / پسر خاک (ساجد) / نامه ها (امید حق گویان) / ما که رفتیم(محمد) / ملکه نیمه شرقی / .:ساعت25 / به همین زودی (مهشید) / دری وری های یک کیبورد به دست / صور اسرافیل(زهرا) / خانوم مهندس می نویسد / به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر ) / پرسش های علی ( علی) /امروزه / خدا - عشق - امید ( زهرا ) / دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف )  / مرد کاغذی (ابراهیم ) / زمزمه ی قاصدک های بی خبر(زری) / امید قلب ما روزی مثال نور می آید(مرصاد) /با طعم توت فرنگی(توت فرنگی)/Always in All Ways /وبکده (فاطمه)/میدونم یکی هست که همیشه حواسش به منه (the scorpio)/فتوسنتز کرفس / رهگذر (ستاره) /دادارآباد (حیدری هائی)/پرسه در باران/حرف هایی از جنس نـیـــروانـا(نـیـــروانـا) /این نیز نگاهی ست به افتادن یک سیب...(مداد سفید)/رندان( مانے) /متولد ماه تیر /دنیای کاسـپر / paradise110 / نزدیکم(سین میم آ)

پینوشت2: امروز 22 بهمن جناب نا اهل انقلاب سخنرانی اش را در تریبون دفاع از انقلاب حول بررسی  خدمات!!!! 5، 6 سال اخیرش پرداخت. و صد البته حول "عدالت اجتماعی"، حاضرین در جایگاه هم آقای "رحیمی" بود... طنزی است در نوع خودش.

آتش گناه

حوادث روزگار آدمی را پخته می کند و حتی گناهان مانند آتشی آدمی را می سوزاند

از شهید دکتر چمران

رئوف...

قلم را برمیداری و می بری روی کاغذی که از دیشب آماده اش کرده ای و در جیب گذاشته ای و با خودت به حرم آورده ای. آورده ای بنویسی که چه  رنج هایی می بری و درمان بخواهی از کسی که روبروی ضریحش نشسته ای. بنویسی و ان را از شبکه ی ضریح بگذرانی و بنشینی به انتظار.

هنوز اولین واژه را نوشته ای و ننوشته ای، نگاهت می چرخد و چشمت می افتد به کسی که خاموش و ساکت، گوشه ای ایستاده و به ضریح خیره شده است. چشم از او نمی گیری، مروارید اشک بر گونه اش می غلتد و اندکی بعد، لبخندی بر چهره اش می نشیند و سر خم می کند و راهی می شود.

... و تو حیران که زود گرفت و رفت و کاغذ را تا می کنی و چشم می دوزی به ضریحی که چند قدمی تو است.

از...


پینوشت1: فردا راهی زیارت امام رئوف ع هستم... صلی الله علیک یا اباالحسن ع...

پینوشت2: روزهای پر شکوه پیروزس انقلاب است و دلها بیش از همیشه دلتنگ روح خدا و شهیدان... در بهار آزادی... نه... نه... دیگر جای شهدا خالی نیست... حتی نمیتوانم کلیپ هایی که به اسم دفاع مقدس و در جهت اهداف جریان خاصی تهیه می شوند از تلویزیون تماشا کنم. روحم یکپارچه می شود آتش...


اینک شوکران

می خواست همه ی این ها را در ذهنش نگه دارد. لازمش می شد. منوچهر گفت (فقط یک چیزی توی دنیا هست که می تواند تو را از من جدا کند، یک عشق دیگر، عشق به خدا، نه هیچ چیز دیگر)

 پارسال همین موقع ها بود که دوتایی از آن جا می گذشتند. پیرمرد بین ماشین ها، که پشت چراغ قرمز مانده بودند، می گشت و گل ها را می فروخت. گل ها چشم فرشته را گرفته بودند. منوچهر چند بار فرشته را صدا زده بود و او نشنیده بود. فهمیده بود گل های نرگس هوش و حواسش را برده اند. همه ی گل ها را برای فرشته خریده بود. چه قدر نرگس برایش می آورد.

نوشته بودم (عشقت سرد شده. حتما از ما بهتران را دیده ای) می گفت (فرشته، هیچ کس برای من بهتر از تو نیست در این دنیا، اما می خواهم این عشق را برسانم به عشق خدا. نمی توانم. سخت است. این جا بچه ها می خوابند روی سیم خاردارها. می روند روی مین. من تا می آیم آرپی جی بزنم، تو و علی می آیید جلوی چشمم)

گفتم (برای خودت نقشه ی شهادت نکشی ها. من اصلا آمادگیش را ندارم. مطمئن باش تا من نخواهم، تو شهید نمیشوی) گفت (مطمئنم، وقتی خمپاره می خوردبالای سرم و عمل نمی کند، موهایم را قیچی می چینند و سالم می مانم، معلوم است که باز هم تو دخالت کرده ای. نمی گذاری بروم، فرشته، نمی گذاری)

می گفت (ٱدم هر چقدر طالب شهادت باشد زندگی دنیا را دوست دارد. همین باعث ترس می شود. فقط چیزی که هست، ما دلمان را می سپاریم به خدا)

خوابش را برای یکی از دوستانش که آمده بود ملاقات تعریف کرد. او برگشت گفت (تعبیرش این است که شما از راهتان برگشته اید. پشت کردید به اعتقاداتتان) آن روزها خیلی ها به ما ایراد می گرفتند، حتا تهمت میزدند. چون ریش های منوچهر بخاطر شیمی درمانی ریخته بود  و من برای اینکه بتوانم زیر بغل هایش را بگیرم و راه برود، چادرم ر می گذاشتم کنار. نمی توانستم ببینم منوچهر اینطوری زجر بکشد. تلفن زدم کسی که تعبیر خواب می دانست. خواب را که شنید دگرگون شد. به شهادت تعبیرش کرد، شهادتی که سختی های زیادی دارد.

یاد دوکوهه و بچه های جبهه افتاده بود به سرش. کلافه بود. یک شب تلویزیون فیلم جنگی داشت. یکی از فرمانده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد (حمله کنید. بکشیدشان. نابودشان کنید.) یک هو صدای منوچهر رفت بالا که (خاک بر سرتان! کدام فرمان ده جنگ می گفت حمله کنید؟ مگر کشورگشایی بود؟ چرا همه چیز را ضایع می کنید؟...)

دکتر شفائیان صدام زد و گفت (نمی دانم چه طور بگویم، ولی آقای مدق تا شب بیشتر دوام نمی آورد. ریه ی سمت چپش از کار افتاده. قلبش دارد بزرگ می شود و ترکش دارد فرو می رود توی قلبش) دیگر نمی توانستم تظاهر کنم. از آن لحظه اشک چشمم خشک نشد...آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش می ریخت... دستش را زد توی خون ها که روی تشک ریخته بود و کشید صورتش. پرسیدم (منوچهر جان چه کار می کنی؟) گفته (روی خون شهید وضو می گیرم)... همدیگر را بغل کردیم و گریه کردیم. گفت (تو را به خدا، تو را به جان عزیز زهرا دل بکن) من خودخواه شده بودم. منوچهر را برای خودم نگه داشته بودم. حاضر شده بودم بدترین دردها را بکشد ولی بماند. دستم را بالا آوردم و گفتم (خدایا راضی ام به رضایت. دلم نمی خواهد منوچهر بیشتر از این عذاب بکشد) منوچهر لبخند زد و شکر کرد.

منوچهر دعا کرده بود آخرین لحظه روی تخت نباشد. او را بردند.

از در که وارد شد منوچهر را دید. چشم هاش را بست. گفت (تو را همه جوره دیده ام. همه را طاقت داشتم. چون عاشق روحت بودم. ولی دیگر نمی توانم این جسم راببینم) صورت به صورتش گذاشت و گریه کرد. سر تا پاش را بوسید. با گوشه ی روسری صورت منوچهر را پاک کرد و آمد بیرون. دلش بوی خاک می خواست. دراز کشید توی پیاده رو و صورتش را گذاشت لب باغچه ی کنار جوی آب. علی زیر بغلش را گرفت بلندش کرد و رفتند خانه. تنها برمی گشت. چقدر راه طولانی بود. احساس می کرد منوچهر خانه منتظر است. اما نبود. هدی آمد بیرون گفت (بابا رفت؟) و سه تایی هم را بغل گرفتند و گریه کردند.

 


پینوشت1: قسمت های دوست داشتنی از کتاب اینک شوکران، روایتگری ازهمسر شهید مدق. (منوچهر و فرشته). دیشب به لطف آمدن یک عزیزی که خاطرات عملیات خیبر را جمع آوری می کند و می خواست از شهید قلیوند بیشتر بداند و 3 دوست که در طی هفته ی گذشته پیشنهاد خواندنش را به آنها دادم، دویاره خواندمش... همیشه خودم را در فرشته جستجو می کنم... بوی نرگس، خیسی شاخه های گل ها که پیرمرد آنها را با فرقان جابجا میکرد، تمامشان را حس میکنم، از کلام خانوم مدق میشد بوی نرگس را استشمام کرد.

پینوشت2: مطالب بیشتری را در اینجا  و اینجا بخوانید.

پینوشت3: آجرک الله یا بقیه الله عج... شهادت امام حسن عسگری ع تسلیت باد.

یک جمعه در میان

اوووووووووووووووووووووو... یک ماشین با سرعت از کنارم عبور کرد... افق را که می نگرم تا چندمتری زمین سیاه است و تنها قله ی کوه از برف پوشیده شده خودنمایی میکند. دلم لک میزند برای یک کوچه باغ ساده با خشت های گلی و درختهای آویزان شده از دیوارها که هی میان راه با صدای زینگ دوچرخه ی قدیمی کنار بروی. باز هم صدای ماشین بعدی که با آن یکی مسابقه ی حماقت گذاشته است به گوشم میرسد.

دلتنگ یک نفس عمیق از ته جان هستم که با دوستانی خوب میان آن کوچه پس کوچه های گلی کوچه های قدیمی، با هم حرف بزنیم، شعر بخوانیم، از دغدغه هایمان بگوییم و آخر سر هم پشت آن دیوار خشتی که درخت گیلاسش را سامان میدهیم به رودخانه ای برسیم به وسعت زیبایی دوستی.

میان اینهمه خیال آخر سر به جایی میرسیم که آنجا هم نامش دهکده است... اما از نوع مجازی... با دوستانی خوب در کوچه پس کوچه هایی از جنس کاغذ اینترنتی، با قراری یک جمعه در میان.

آهای کوچه ای ها! کی به درخت گیلاس و رودخانه ی خنک دوستیمان میرسیم!


پینوشت2: همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید.

  چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) / یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) / وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) / بوی باران عطر خاک (باران سادات) / پرسه خیال (رضوان پری) /  میثاق ( زینب حیدری) / انتهای بیراهه (ف@طمه) /حرف های نزدیک ( مرمری) /  ترخون (مهدی زرین قلم)منتظر پرواز / پنجره ( محمد رضا)طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) / مینی تاک (هانیه) / ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) / سین عین طا / جشن بارون(نسرین)  / روزهای من (یک بنده ی خدا) / رضــا دل(محمد) / پسر خاک (ساجد) / نامه ها (امید حق گویان) / ما که رفتیم(محمد) / ملکه نیمه شرقی / .:ساعت25 / به همین زودی (مهشید) / دری وری های یک کیبورد به دست / صور اسرافیل(زهرا) / خانوم مهندس می نویسد / به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر ) / پرسش های علی ( علی) /امروزه / خدا - عشق - امید ( زهرا ) / دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف )  / مرد کاغذی (ابراهیم ) / زمزمه ی قاصدک های بی خبر(زری) / امید قلب ما روزی مثال نور می آید(مرصاد) /با طعم توت فرنگی(توت فرنگی)/Always in All Ways /وبکده (فاطمه)/میدونم یکی هست که همیشه حواسش به منه (the scorpio)/فتوسنتز کرفس / رهگذر (ستاره) /دادارآباد (حیدری هائی)/پرسه در باران/حرف هایی از جنس نـیـــروانـا(نـیـــروانـا) /این نیز نگاهی ست به افتادن یک سیب...(مداد سفید)/رندان( مانے) /متولد ماه تیر /دنیای کاسـپر / paradise110 / نزدیکم(سین میم آ)

پینوشت2: ما میخواهسم نظر برای هم کوچه ای ها و کوچه بغلی ها بذاریم. آمما. نمیشه. از دست بلاگفا

پینوشت3: عجیب این روزها آرامش دارم. شاید بخاطر سفر آخر هفته مان باشد... کار امام رئوف (ع) این است دیگر... هنوز نرسیده... باقی جمله ام نمی آید، خیلی دلی است.

نیرنگی به وسعت تمام تاریخ

از همان لحظات که برگی میخواست تا مطلبی را بنویسد ولی به او ندادند و با توهین به آن بزرگوار گفتند هذیان میگوید، بوی این لحظات می آمد. می توانستی بفهمی جنازه ای که برترین عالم است بر زمین می ماند و نیرنگی به وسعت ابدیت رقم میخورد، نیرنگی به نام سقیفه. از همان لحظات باید متوجه می شدی که دودی که از سمت خانه ی علی ع و فاطمه س بلند است، نه دود نان جو است، بلکه دود نان غربتی است که تا 12 سال ادامه داشت، چرا میگویم 12 سال، نه، تا اینجا می شود هزار و چهارصد سال و اندی... همان دود را بنگر، از همان لحظات می شد فهمید که اگر چادر مادری خاکی به خانه برگشت چه بر سر پسر می آید. راستی، زهر کین برای او جانکاه تر بود یا سیلی ای که بر صورت مبارک مادر افتاد؟! برای کدامش بگریم آقا جان... از همان لحظات می شد فهمید که مسمار در یعنی چه! می شد فهمید که دست بسته ی پدری که قران ناطق بود یعنی چه، از همان لحظات می شد فهمید...
پینوشت1: تبلیغ جالب حجاب را در اینجا ببینید.

حرم... حرم... حرم...

دوباره به یاد فروردین ماه 1388... به یاد مدینه...روبروی درب جبرئیل... آنجا را میگفتند... در خیالم تصوش کردم... کوچه ی بنی هاشم را... آنجا که در برابر قبر پر ابهت رسول اکرم صلوات الله علیه می ایستی و پشت سرت بقیع... گفتم بقیع... امان از بقیع... امان از غربت... امان از دل سوخته ی امام حسن صلوات الله علیه... یکباره کبوتران حرمش پر می کشند و دلت پر میکشد به بارگاه امام رئوف علیه السلام... به صحن و سرایی که هر چه دارم و ندارم... هر چه محبت از ائمه هست از آنجاست... دلم دارد میترکد...


پینوشت: به جز قبر بانویم، که مادر بی نشانی است و پدر حاضر امت، بر مزار تمامی معصومین علیه السلام رفتته ام، هر کدامشان حال و هوای خودش را دارد. از مدینه، روضه رضوان، بقیع، نجف، کاظمین، سامرا، مشهد... مشهد... مشهد...