سکانس اول:
قاب عکسی تو دست یه
مادر شهید، با شاخه گلی تو دستاش، منتظره... شهیدش بیشتر از پانزده سال سن نداره...
هنوز حتی 1 پلاک هم ازش برنگشته... شاید... یعنی میشد!!... یکی از اینا... خودش
باشه...
همه جا بوی گلاب
میاد... کمی صدا ضعیفه... مداح داره میخونه... ای شهیدای گمنام، دل من، تنگ
براتون... تنگ براتون...
سکانس دوم:
نماز میت میخوانم
برای دو شاخه گل بهشتی قربت الی الله...
الله اکبر... به
خون شهید قسم...
الله اکبر...
السلام علی الشهید...
الله اکبر...
السلام علی الشهید ابن الشهید...
الله اکبر... کجا
رفتید، برای چی رفتید و چی داره میشه!، بیاید ببینید اینجا چه خبره...
الله اکبر...
دلامون از تنهایی پوسید، خوشا به سعادتتون...
سکانس سوم:
روضه ی امام
حسین(ع)... جمعیت هجوم میاره سمت دو تابوت پوشیده شده با پرچم... چه نوگلایی...
اینجا کربلا نیست، بر رویتان سنگ و نیزه پرتاب نمیکنند، گل است که از جمعیت
میبارد... مقدمت گلباران...
سکانس چهارم:
جلوتر از جمعیت
خودمو میرسونم اون جلوی جلو... دوست دارم جاشونو ببینم... یه قبر کوچولو... هنوز
جمعیت نرسیده... تقریبا میشم صف اول جمعیت... میارنشون... با هزار سلام و صلوات...
اونجا رو ببین...
عکس بزرگ شهید همت رو زدن... یاد خانومشون می افتم... آهای شاخه گلها... خبر دارین
از بی حرمتی ها؟... بی خیال اینجا باید وحدت داشت... ارزشامون اینجا یکیه...
سکانس پنجم:
جمعیت کم نیست اما
زیادم نیست... کلا این دانشگاه یه جوریه... بی بخارند... اما این مراسم داره ازش
یه خبراییی میاد...
اینا شهیدای خمینی
اند... جان مادرتون صلوات (بابا قرارمون 3 صلوات بود، پس چرا یه صلوات اونم به زور
بلندگو)... حواسشون نیست، اما نه، جمعیت به ازای هر بار اسم ...
امام خمینی (س) اینجا چه کمرنگه (تو دلم: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم،
اللهم... اللهم...)
نه خواهشا بدبین
نشو، مگه راه امام فقط اینه... نه... راه امام یعنی مسلک امام...
سکانس ششم:
...
سکانس دهم:
هلیکوپتر(با احترام
به رشته ی تحصیلیم:بالگرد) چند دقیقست بالای سرمون خاک کرده... ، گلها روکه مث بارون
میریزه... یهو از اون سمت شلوغ پلوغ میکنند. در بهت جمعیت... ای
خداااااااااااااااااااااااا این اینجا چیکار میکنه در چند قدمی من... اینا شهید
گمنامند، مال همه... نه خدای من... (صل علی محمد/یاور
مهدی(عج) آمد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!، عجب، هر روز به درجاتشون اضافه میشه این
آقای پرزیدنت).
اول رو تابوتها خم
میشن و میبوسند(وای خدای کن) بعد بلند میکنند و میدن پائین(دوربینه که عکس میگیره،
بالاخره برای آینده لازمشون میشه دیگه)
رفت خدا رو شکر...
سکانس یازدهم:
تابوتها رو باز
میکنند... بین یه پارچه ی سفید یه حجم نامعلوم کوچک...
صدای مادر شهید
میاد... بمیرم برای مادرت... علی اکبر (ع) فرستادت... نیست ببینه پیکر بی سرتو... استخونهای
کوچکتو...
تلقین میخونند...
سکانس دوازدهم:
شهید نظر میکند به
وجه الله...
پینوشت:
1. رفتم مراسم، با
اینکه با دفن شهدای گمنام در معابر عمومی مخالفم، ساعت 2 شب رای شماری انتخابات که
رفتم مزار شهدای پارک نزدیک خونمون، بساطی داشتند اراذل نزدیک مزار، ضبطشون بندری
میخوند. شهید حرمت داره.
2. بعضی دانشجوها
ناراحت بودند، آخه نباید از اونا در مورد دفن شهدا نظر میخواستند! دانشگاه اوناست
ها... 2 هفته قبل خبردار شده بودند...
3. زینب! کاش تو قلبامون
مزار شهید بود... تا فقط توی خاکمون... اونوقت قلبهامون میشد گلستان.
4. حرف زیاد
داشتم... سخت بود انتقالش.. سخت.