هقته دفاع مقدس....


لك‌ لك‌ها
بر لولة‌ تانك‌ها لانه‌ كرده‌اند
هواپيماهاي‌ جنگي‌ زمين‌ را شخم‌ زده‌اند
برداشت‌ روزنامه‌ها اين‌ است‌:
«جنگ‌ تمام‌ شده‌ است‌.»
...
برگشته‌ام‌
در آستانة‌ در
بازوانت‌ را مي‌گشايي‌
و من‌
با آستين‌هايي‌ كه‌ به‌ جيبم‌ سنجاق‌ است‌
تنها چهل‌ درصد آغوش‌ برايت‌ آورده‌ام


پینوشت:
1. شعر از علی اصغر داوری
2. هفته ی دفاع مقدس بر غیورمردان و شیرزنان این عرصه خجسته
3. زادروز استاد شجریان... کسی که اغلب موسیقی و آهنگ هایی که گوش کیدم از ایشون هست مبارک باد
4. بوی ماه مهر.... مباااااااارک و من باز معلمی را آغاز کردم
5.وقتی از سهمیه های جنگ شکایت می شود تنها این شعر کافی است که:

این زندگی قشنگ من مال شما
ایام سپید رنگ من مال شما
بابای همیشه خوب من را بدهید
این سهمیه های جنگ من مال شما....

آخر. زیاد حرفم نمی آید

شهید نظر می کند به وجه الله...

بسیار حرف نوشتم... نشد... نماند... باید حرفهایم بماند در دل... نوشتم... پاک کردم... 

فقط اینکه دوستانم هستند... هر کدام با یک جریانِ دوستیه متفاوت... داستان آشناییمان گاها همراه با خاطرات خوب و گاها با خاطرات بد... اما این خاطرات خوب و بد دلیلی شد بر این دوستیه ماندگار... این شد که ماندند بر دل... (عکس ها به ترتیب زمان دوستی... عکس برداری چهارشنبه 23مرداد 92)


پینوشت: ساعت 3:15 صبح... خوابم نمیبره... این روزها بیش از همیشه به 8 سال گذشته ی زندگیم فکر میکنم... تلخیه نارضایتی از خود با هیچ شیرینی جبران نمیشه... خودم رو که مقایسه میکنم میبینم پس رفت داشتم... این یعنی مردودی... کاش لااقل روح آرامم برگرده... کاش... و ای کاش این کاش ها تمامی داشتند... سکوت میکنم... اشک میریزم.... و امید و توکل بر آینده ای که با روحِ آرام و رضایت خاطر این پست را مرور کنم... مخاطب خاصِ این پست زینبِ آینده.

عشــــ ــ ـــ ــــق

خدایا به تو پناه می برم. مهر خود را آن چنان در دلم جایگزین کن که جایی دیگر برای عشق دیگران نماند.

...

از آن پس دل فقط مامن خدای بزرگ شد و عشق یعنی پدیده ی آن هدف حیات گردید. دل تنها نردبانی است که آدمی را هب آسمان ها می رساند و تنها وسبله ای است که خدا را در می یابد. ستاره ی افتخاری است که بر فرق خلقت می درخشد.

خورشید تابانی است که ظلمت کده ی جهان را روشن می کند و آدمی را به خدا می رساند. دل! روح و عصاره ی حیات است که بدون آن زندگی مفهوم ندارد. عشق! غایت آرزوی انسان است.بقیه ی زندگی فقط محملی برای تجلی عشق است.

...

من می خواستم عشق زن را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم . می خواستم "پروانه"(همسر اول شهید چمران) را بپرستم و این پرستش را در فلسفه ی وحدت جزئی از پرستش خدا بشمارم . می خواستم در وجود او محو شوم و "حالت" فنا را تجربه کنم ، می خواستم زندگی زناشویی را به پرستش و فنا و وحدت بیامیزم، می خواستم خدا را لمس کنم ، می خواستم جسم و روح را به هم بیامیزم، می خواستم هستی را در خدا و خدا را درپروانه خلاصه کنم ... ولی او چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنینی ظرفیتی داشته باشد ....

درک این واقعیت یک یاس فلسفی در من ایجاد کرده است ، احساس تنهایی شدیدی می کنم . تنهایی مطلق . یک تنهایی که من در یک طرف ایستاده ام وخدا در طرف دیگر و بقیه همه اش سکوت، همه اش مرگ، همه اش نیستی است...


پینوشت:

مطالب بالا را طبق معمول از علاماتی که بر کتاب "خدا بود و دیگر هیچ نبود" شهید چمران پیدا کردم و نوشتم. مطالبی که همیشه در گوشه ی ذهن هست...

سوالاتی که همیشه ذهن منو درگیر خودش کرده... سوالاتی که گاهی یک پاسخ میدن و گاهی دیگه پاسخی دیگر... آیا عشق در یک نگاه وجود دارد؟ می شود عاشق کسی شد که بسیار با تو متفاوت است و راهش با تو یکی نیست؟ این حس آتشین در قلب آیا عشق است یا هوس؟ این شعله هایی که از وجود انسان از یک مرد بر دل زن و بالعکس زبانه می کشد همیشگی است یا روزی پایانی دارد... تا به کجا باید عاشق بود؟ می شود عشقی در راستای عشق خدا زد؟

اونچه من تا به این سن متوجه اون شدم و درکش کردم این هست که اگر احساسی به یک جنس مخالف بر اساس شناخت و آگاهی از همراهی برای اطاعت خدا که هدف غایی بندگی و زندگی است بوجود بیاد به دلیل لینکه این هدف زوال ناپذیر هست ماندگاره... پس احساسی که به مرور بر دل آدمی بنشینه و بر اساس شناخت و کفویت هایی باشه که اصالتش در روح و وچود آدمی است و شعله ای از آتش عشق به خدای مهربان باشه ماندگاره... اینجاست که عشق های در یک نگاه... بی شناخت... بی دلیل... بوجود میاد رو تنها هوس زودگذر میدونم... هوسی که زود بوجود میاد و زود هم از بین میره... 

عاطفه و احساس لازمه ی زندگی هر کسی است... عاطفه ی یک پدر به فرزند رو اگر مورد مثال قرار بدیم میتونیم ببینیم که آیا این عشق غیر از اونی هست که خدا از اون رضایتش رو اعلام کرده... تا جایی که مانع عشق به خدا بشه؟ عشق به فر جدیدی در زندگی هم این حالت رو داره... اگر در تضاد با عشق خدا بود که من این تضاد رو ناهماهنگی راه و هدف میدونم پس محکوم به زوال هست و چیزی که محکوم به زوال هست عشق نیست و باید کلمه ی هوس رو جایگزینش کرد... شاید این گزینه ی خاص شناخت برای بوجود اومدن عشق واقعی هست که باعث شده بزرگان عشق بعد از ازدواج رو واقعی و ماندگارتر بدونند چون این عشق ناشی از شناخت واقعیات های بیشتری است... پس برای داشتن عشق نیاز به ازدواج درستی است تا درک این نعمت عظیم خدا رو بتونیم داشته باشیم.

اینها ذهنیات من هست که اینگونه متبلور شدن....

اللهم الرزقنی عشق الواقعی :) واقعیه واقعیه واقعیه...

عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود! عاقبت ننـگی بود


یک خاطره از غاده... این یعنی عشق...


صدای مصطفی او را به خودش آورد؛ امروز دیگر خانه نمی‌آیم. سعی کن محبت مادر را جلب کنی، اگر حرفی زد ناراحت نشو. خودم شب می‌آیم دنبالتان. 

آن شب حال مادر خیلی بد شد. ناراحتم، مصطفی که آمد دنبالم، مامان حالش بد است، ناراحتم، نمی‌توانم ولش کنم. مصطفی آمد بالای سر مامان، دید چه قدر درد می‌کشد، اشک‌هایش سرازیر شد. دست مامانم را می‌بوسید و می‌گفت: دردتان را به من بگویید. دکتر آوردیم بالای سرش و گفت باید برود بیروت بستری شود. آن وقت‌ها اسرائیل بین بیروت و صور را دائم بمباران می‌کرد و رفت و آمد سخت بود. مصطفی گفت: من می‌برمشان. و مامان را روی دستش بلند کرد. من هم راه افتادم رفتیم بیروت. مامان یک هفته بیمارستان بود و مصطفی سفارش کرد که: شما باید بالای سر مادرتان بمانید، ولش نکنید حتی شب‌ها. مامان هر وقت بیدار می‌شد و می‌دید مصطفی آنجا است می‌گفت: تو تنهایی، چرا غاده را اینجا گذاشتی؟ ببرش! من مراقب خودم هستم. مصطفی می‌گفت: نه، ایشان باید بالای سرتان بماند. من هم تا بتوانم می‌مانم. و دست مادرم می‌بوسید و اشک می‌ریخت، مصطفی خیلی اشک می‌ریخت. مادرم تعجب کرد. شرمنده شده بود از این همه محبت. 

مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم. یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از آنکه ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید، می‌بوسید و‌‌ همان طور با گریه از من تشکر می‌کرد. من گفتم: برای چه مصطفی؟ گفت: این دستی که این همه روز‌ها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید. گفتم: از من تشکر می‌کنید؟ خب، اینکه من خدمت کردم مادر من بود، مادر شما نبود، که این همه کار‌ها می‌کنید. گفت: دستی که به مادرش خدمت کند مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با این همه محبت وعشق به مادرتان خدمت کردید. گفتم: مصطفی! بعد از همه این کار‌ها که با شما کردند این‌ها را دارید می‌گویید؟ گفت: آن‌ها که کردند حق داشتند، چون شما را دوست دارند، من را نمی‌شناسند و این طبیعی است که هر پدر و مادری می‌خواهند دخترشان را حفظ کنند. هیچ وقت یادم نرفت که برای او این قدر ارزش بوده که من به مادر خودم خدمت کردم. بعد از این جریان مادرم منقلب شد.


از اینجا شهید چمران از نگاه همسرش را بخوانید

عشق من... شهید هاشمی...

توصیه های آهنگین شهید هاشمی را از دست ندهید.


از اینجا دانلود کنید...

کجائید ای شهیدان خدایی/ بلاجویان دشت کربلائید...

سکانس اول:

قاب عکسی تو دست یه مادر شهید، با شاخه گلی تو دستاش، منتظره... شهیدش بیشتر از پانزده سال سن نداره... هنوز حتی 1 پلاک هم ازش برنگشته... شاید... یعنی میشد!!... یکی از اینا... خودش باشه...

همه جا بوی گلاب میاد... کمی صدا ضعیفه... مداح داره میخونه... ای شهیدای گمنام، دل من، تنگ براتون... تنگ براتون...

سکانس دوم:

نماز میت میخوانم برای دو شاخه گل بهشتی قربت الی الله...

الله اکبر... به خون شهید قسم...

الله اکبر... السلام علی الشهید...

الله اکبر... السلام علی الشهید ابن الشهید...

الله اکبر... کجا رفتید، برای چی رفتید و چی داره میشه!، بیاید ببینید اینجا چه خبره...

الله اکبر... دلامون از تنهایی پوسید، خوشا به سعادتتون...

سکانس سوم:

روضه ی امام حسین(ع)... جمعیت هجوم میاره سمت دو تابوت پوشیده شده با پرچم... چه نوگلایی... اینجا کربلا نیست، بر رویتان سنگ و نیزه پرتاب نمیکنند، گل است که از جمعیت میبارد... مقدمت گلباران...

سکانس چهارم:

جلوتر از جمعیت خودمو میرسونم اون جلوی جلو... دوست دارم جاشونو ببینم... یه قبر کوچولو... هنوز جمعیت نرسیده... تقریبا میشم صف اول جمعیت... میارنشون... با هزار سلام و صلوات...

اونجا رو ببین... عکس بزرگ شهید همت رو زدن... یاد خانومشون می افتم... آهای شاخه گلها... خبر دارین از بی حرمتی ها؟... بی خیال اینجا باید وحدت داشت... ارزشامون اینجا یکیه...

سکانس پنجم:

جمعیت کم نیست اما زیادم نیست... کلا این دانشگاه یه جوریه... بی بخارند... اما این مراسم داره ازش یه خبراییی میاد...

اینا شهیدای خمینی اند... جان مادرتون صلوات (بابا قرارمون 3 صلوات بود، پس چرا یه صلوات اونم به زور بلندگو)... حواسشون نیست، اما نه، جمعیت به ازای هر بار اسم ... امام خمینی (س) اینجا چه کمرنگه (تو دلم: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، اللهم... اللهم...)

نه خواهشا بدبین نشو، مگه راه امام فقط اینه... نه... راه امام یعنی مسلک امام...

سکانس ششم:

...

سکانس دهم:

هلیکوپتر(با احترام به رشته ی تحصیلیم:بالگرد) چند دقیقست بالای سرمون خاک کرده... ، گلها روکه مث بارون میریزه... یهو از اون سمت شلوغ پلوغ میکنند. در بهت جمعیت... ای خداااااااااااااااااااااااا این اینجا چیکار میکنه در چند قدمی من... اینا شهید گمنامند، مال همه... نه خدای من... (صل علی محمد/یاور مهدی(عج) آمد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!، عجب، هر روز به درجاتشون اضافه میشه این آقای پرزیدنت).

اول رو تابوتها خم میشن و میبوسند(وای خدای کن) بعد بلند میکنند و میدن پائین(دوربینه که عکس میگیره، بالاخره برای آینده لازمشون میشه دیگه)

رفت خدا رو شکر...

سکانس یازدهم:

تابوتها رو باز میکنند... بین یه پارچه ی سفید یه حجم نامعلوم کوچک...

صدای مادر شهید میاد... بمیرم برای مادرت... علی اکبر (ع) فرستادت... نیست ببینه پیکر بی سرتو... استخونهای کوچکتو...

تلقین میخونند...

سکانس دوازدهم:

شهید نظر میکند به وجه الله...

 


پینوشت:

1. رفتم مراسم، با اینکه با دفن شهدای گمنام در معابر عمومی مخالفم، ساعت 2 شب رای شماری انتخابات که رفتم مزار شهدای پارک نزدیک خونمون، بساطی داشتند اراذل نزدیک مزار، ضبطشون بندری میخوند. شهید حرمت داره.

2. بعضی دانشجوها ناراحت بودند، آخه نباید از اونا در مورد دفن شهدا نظر میخواستند! دانشگاه اوناست ها... 2 هفته قبل خبردار شده بودند...

3. زینب! کاش تو قلبامون مزار شهید بود... تا فقط توی خاکمون... اونوقت قلبهامون میشد گلستان.

4. حرف زیاد داشتم... سخت بود انتقالش.. سخت.

خبر آمد... خبری در راه است...



ب مثل بهشت، مثل بهشت زهرا...

به فاطمه گفتم بریم، نیاز به رفتن دارم.

اما تو این هفته برام  سخت بود، میترسیدم نتونم مث همیشه باهاشون خلوت کنم. همینطورم شد، شلوغ بود، اون ساعتم نوبت نیروهای پلیس و تجدید بیعت با شهدا؟؟!!...

فاطمه گفت: باز بهشت زهرا لازم شدی؟

یا علی (ع) گفتم و رفتیم

اول رفتیم قطعه ی 29، قطعه ی محبوب فاطمه، شهید حاج احمد کاظمی، شهید آوینی و...

تو ظاهرم معلوم نبود، دل تو دلم نبود،

رسیدم میعادگاه، قطعه ی 24، محبوب من، اول آقا مصطفی چمران، بعد حسن باقری، همت،...

دلم باز شد...؟!

اما نه...

اینبار مثل همیشه نبود، صدای قسمتی از فیلم (بنام پدر) تو گوشم بود..."پدر جنگ تموم نشده"

 چند شب پیش با این فیلم ساعتها گریه کردم

از کودکیم منو با جبهه و جهاد آشنا کرده بودن...

عشق شهید و شهادت تو وجودم بود...

اما پارسال... تو بازداشت... اون بازپرس... چی گفت به من... از خون شهید گفت...از پایمال کردنش...

اون چه حقی داشت که چون مث اون فکر نمیکردم اینو بهم بگه...

آقا مصطفی... دلم گرفته... کجایی ببینی... ای آزادمرد...

 



پینوشت: به سایت سیاه و سپید رفتم و دیدم باز مطلبی نوشته که حرف دل منم هست خوندنشو توصیه میکنم. برای شهید بزرگم. آقا مصطفی...

http://www.sepidosiah.ir/2010/09/post-168.html


سرزمین شهادت


پیاده شد، ریه‌هایش هنوز خس‌خس داشت


نشست روی زمینی که اندکی حس داشت


نفس کشید، وَ نو شد تمام خاطره‌ها


در آن فضای معطر که ماهْ مجلس داشت

مرور کرد خودش را، نفس‌نفس تا صبح

چقدر خواب پریشان، خیال نارس داشت

رسیده بود زمانی به مرز مطلق عشق

به سرزمین شهادت، که مرگ هم حس داشت

نگاه کرد به شهری که پشت سر گم بود

نگاه کرد به قلبش که سخت نقرس داشت

فقط برای تبرک نفس کشید و گذشت

از آن زمان ریه‌هایش همیشه خس‌خس داشت

شعر از سید ضیاء الدین شفیعی

مرد روزهای نامردی

یادی دوباره از شهید دکتر مصطفی چمران

آن هنگام که تو پر گشودی، هنوز به دنیا نیامده بودم. ابتدا تو را از دوستانت شناختم، سپس از همسرت غاده، اما تو را نشناختم. تو را از زبان خودت شناختم، آنچنانکه از آن هنگام بر دلم نشستی. بیهوده نیست که مردان الهی اینگونه بر دلهامان مینشینند، تو نیز همچون رهبرت آن خمینی کبیر دریادل بودی. گوش دلم از سخنانت پر است، با تو لحظه هایی را زندگی کردم، باقی هیچ نبود. با خاطراتت تو را حس کردم، خندیدم، گریستم، افتخار کردم... آنهنگام که شب را در خیابان سرد و سوزان به سر کردی چون نمیتوانستی برای آن زن و کودک بی سرپناه پناهی بیابی. تو را بسیار می ستایم. مرد روزهای نامردی.

باز هم کتاب رو ورق زدم. اینبار چشمم به جمله ای افتاد که پررنگ زیر آن را خط کشیده بودم، نمیدانم این چندمین باری است که "خدا بود و دیگر هیچ نبود" را می خوانم:

به سه خصلت ممتاز شده ام:

1-عشق که سخنم و نگاهم، دستم و حرکاتم، حیات و مماتم عشق می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را، جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم و جز به عشق زنده نیستم.

2-فقر که از قید همه چیز آزادم و بی نیازم، و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند تاثیری نمی کند.

3-تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد و مرا با محرومیت آشنا می کند. کسی که محتاج عشق است در دنیای تنهایی با محرومیت می سوزد و جز خدا کسی نمی تواند انیس شب های تار او باشد و جز ستارگان اشک های او را پاک نخواهد کرد و جز کوه های بلند راز و نیاز او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله ی صبح گاه او را حس نخواهد کرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد ولی هر چه بیش تر می گردد کم تر می یابد...


 پینوشت: خدایا ما چه غریبیم با این سخنان...

میلاد امام جواد (س) بر همه ی دوستاران آن حضرت مبارک باد

مردان الهی

به یاد شهید بزرگ و والا مقام

شهید دکتر مصطفی چمران


کلامی از آن شهید:

خدايا ! مي خواهم خود را قرباني كنم، با كمال اخلاص آنچه دارم تقديم مي كنم. مالي ندارم، ملكي ندارم، درويشم،‌ بي چيزم، ‌فقط قلبي سوزان دارم كه آن را تقديم كرده ام و جانم ناچيز تر از آن است كه براي تقديم آن بخواهم منتي بگذارم. جانم كه چيزي نيست.


پروردگارا آنچنان ما را از دنیا و مافیها بی نیاز کن که در قربانگاه عشق تو همچون ابراهیم مشتاقانه حاضر شویم تا اسماعیل وجود خود در راه هدف مقدست قربانی کنیم.


من فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره شهادت است.


تاريخ مرا در محك امتحان قرار داده است و مي خواهد فداكاري مرا بسنجد  مي خواهد شجاعت مرا بيازمايد. اكنون پرچم خدايي به دست من سپرده شده است تا با طاغوت ها بجنگم و مبارزه من فقط با شهادت و فداكاري امكان پذير است.
خدايا! تو را  شكر مي كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا ! هدايتم كن؛ زيرا مي دانم كج گمراهي چه بلاي خطرناكي است .
خدايا !‌ هدايتم كن كه ظلم نكنم؛ زيرا مي دانم ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا ! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا ! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم؛ زيرا تهمت‌،‌ خيانت ظالمانه اي است.
خدايا ! ارشادم كن كه بي انصافي نكنم ؛ زيرا كسي كه انصاف ندارد،‌ شرف ندارد .
خدايا ! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم كه بي احترامي به يك انسان  همانا كفر خداي بزرگ است. خسته شده ام، پير شده ام،‌ دل شكسته ام. نااميدم، ديگر آرزويي ندارم. احساس مي كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست. با همه وداع مي كنم و مي خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.


و به یاد مردی در مسیر "شدن" به کلام شهید بهشتی

شهید دکتر علی شریعتی


بخشی از سخنان شهید مصطفی چمران پس از شهادت دکتر علی شریعتی:

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.