عشــــ ــ ـــ ــــق
خدایا به تو پناه می برم. مهر خود را آن چنان در دلم جایگزین کن که جایی دیگر برای عشق دیگران نماند.
...
از آن پس دل فقط مامن خدای بزرگ شد و عشق یعنی پدیده ی آن هدف حیات گردید. دل تنها نردبانی است که آدمی را هب آسمان ها می رساند و تنها وسبله ای است که خدا را در می یابد. ستاره ی افتخاری است که بر فرق خلقت می درخشد.
خورشید تابانی است که ظلمت کده ی جهان را روشن می کند و آدمی را به خدا می رساند. دل! روح و عصاره ی حیات است که بدون آن زندگی مفهوم ندارد. عشق! غایت آرزوی انسان است.بقیه ی زندگی فقط محملی برای تجلی عشق است.
...
من می خواستم عشق زن را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم . می خواستم "پروانه"(همسر اول شهید چمران) را بپرستم و این پرستش را در فلسفه ی وحدت جزئی از پرستش خدا بشمارم . می خواستم در وجود او محو شوم و "حالت" فنا را تجربه کنم ، می خواستم زندگی زناشویی را به پرستش و فنا و وحدت بیامیزم، می خواستم خدا را لمس کنم ، می خواستم جسم و روح را به هم بیامیزم، می خواستم هستی را در خدا و خدا را درپروانه خلاصه کنم ... ولی او چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنینی ظرفیتی داشته باشد ....
درک این واقعیت یک یاس فلسفی در من ایجاد کرده است ، احساس تنهایی شدیدی می کنم . تنهایی مطلق . یک تنهایی که من در یک طرف ایستاده ام وخدا در طرف دیگر و بقیه همه اش سکوت، همه اش مرگ، همه اش نیستی است...
پینوشت:
مطالب بالا را طبق معمول از علاماتی که بر کتاب "خدا بود و دیگر هیچ نبود" شهید چمران پیدا کردم و نوشتم. مطالبی که همیشه در گوشه ی ذهن هست...
سوالاتی که همیشه ذهن منو درگیر خودش کرده... سوالاتی که گاهی یک پاسخ میدن و گاهی دیگه پاسخی دیگر... آیا عشق در یک نگاه وجود دارد؟ می شود عاشق کسی شد که بسیار با تو متفاوت است و راهش با تو یکی نیست؟ این حس آتشین در قلب آیا عشق است یا هوس؟ این شعله هایی که از وجود انسان از یک مرد بر دل زن و بالعکس زبانه می کشد همیشگی است یا روزی پایانی دارد... تا به کجا باید عاشق بود؟ می شود عشقی در راستای عشق خدا زد؟
اونچه من تا به این سن متوجه اون شدم و درکش کردم این هست که اگر احساسی به یک جنس مخالف بر اساس شناخت و آگاهی از همراهی برای اطاعت خدا که هدف غایی بندگی و زندگی است بوجود بیاد به دلیل لینکه این هدف زوال ناپذیر هست ماندگاره... پس احساسی که به مرور بر دل آدمی بنشینه و بر اساس شناخت و کفویت هایی باشه که اصالتش در روح و وچود آدمی است و شعله ای از آتش عشق به خدای مهربان باشه ماندگاره... اینجاست که عشق های در یک نگاه... بی شناخت... بی دلیل... بوجود میاد رو تنها هوس زودگذر میدونم... هوسی که زود بوجود میاد و زود هم از بین میره...
عاطفه و احساس لازمه ی زندگی هر کسی است... عاطفه ی یک پدر به فرزند رو اگر مورد مثال قرار بدیم میتونیم ببینیم که آیا این عشق غیر از اونی هست که خدا از اون رضایتش رو اعلام کرده... تا جایی که مانع عشق به خدا بشه؟ عشق به فر جدیدی در زندگی هم این حالت رو داره... اگر در تضاد با عشق خدا بود که من این تضاد رو ناهماهنگی راه و هدف میدونم پس محکوم به زوال هست و چیزی که محکوم به زوال هست عشق نیست و باید کلمه ی هوس رو جایگزینش کرد... شاید این گزینه ی خاص شناخت برای بوجود اومدن عشق واقعی هست که باعث شده بزرگان عشق بعد از ازدواج رو واقعی و ماندگارتر بدونند چون این عشق ناشی از شناخت واقعیات های بیشتری است... پس برای داشتن عشق نیاز به ازدواج درستی است تا درک این نعمت عظیم خدا رو بتونیم داشته باشیم.
اینها ذهنیات من هست که اینگونه متبلور شدن....
اللهم الرزقنی عشق الواقعی :) واقعیه واقعیه واقعیه...
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود! عاقبت ننـگی بود

یک خاطره از غاده... این یعنی عشق...
صدای مصطفی او را به خودش آورد؛ امروز دیگر خانه نمیآیم. سعی کن محبت مادر را جلب کنی، اگر حرفی زد ناراحت نشو. خودم شب میآیم دنبالتان.
آن شب حال مادر خیلی بد شد. ناراحتم، مصطفی که آمد دنبالم، مامان حالش بد است، ناراحتم، نمیتوانم ولش کنم. مصطفی آمد بالای سر مامان، دید چه قدر درد میکشد، اشکهایش سرازیر شد. دست مامانم را میبوسید و میگفت: دردتان را به من بگویید. دکتر آوردیم بالای سرش و گفت باید برود بیروت بستری شود. آن وقتها اسرائیل بین بیروت و صور را دائم بمباران میکرد و رفت و آمد سخت بود. مصطفی گفت: من میبرمشان. و مامان را روی دستش بلند کرد. من هم راه افتادم رفتیم بیروت. مامان یک هفته بیمارستان بود و مصطفی سفارش کرد که: شما باید بالای سر مادرتان بمانید، ولش نکنید حتی شبها. مامان هر وقت بیدار میشد و میدید مصطفی آنجا است میگفت: تو تنهایی، چرا غاده را اینجا گذاشتی؟ ببرش! من مراقب خودم هستم. مصطفی میگفت: نه، ایشان باید بالای سرتان بماند. من هم تا بتوانم میمانم. و دست مادرم میبوسید و اشک میریخت، مصطفی خیلی اشک میریخت. مادرم تعجب کرد. شرمنده شده بود از این همه محبت.
مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم. یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از آنکه ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید، میبوسید و همان طور با گریه از من تشکر میکرد. من گفتم: برای چه مصطفی؟ گفت: این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید. گفتم: از من تشکر میکنید؟ خب، اینکه من خدمت کردم مادر من بود، مادر شما نبود، که این همه کارها میکنید. گفت: دستی که به مادرش خدمت کند مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با این همه محبت وعشق به مادرتان خدمت کردید. گفتم: مصطفی! بعد از همه این کارها که با شما کردند اینها را دارید میگویید؟ گفت: آنها که کردند حق داشتند، چون شما را دوست دارند، من را نمیشناسند و این طبیعی است که هر پدر و مادری میخواهند دخترشان را حفظ کنند. هیچ وقت یادم نرفت که برای او این قدر ارزش بوده که من به مادر خودم خدمت کردم. بعد از این جریان مادرم منقلب شد.
من از قالو بلی تشویش دیرم