پيله هاي دلم
گوشي نشنيديم كه حرفي باشد
چشمي، كه تماشاي شگرفي باشد
كبكي است كه سر به زير برفي دارد
بي آنكه در اين ميانه برفي باشد!
پينوشت1: ديشب از بشر، مايوس شدم... از آنچه غير خداست. از فرصت دادن به بشر امروز، كه همان بشر ديروزيست. بشر و آنچه از حقيقت من در دستانش جا مانده، از آنچه بايستي پس مي داد را به خودش مي گذارم... با باقي ناقص وجودم رو به سوي نور مي آورم... رو به سوي هر آنچه غير خدا نباشد... حساب قسمت ناقص دور مانده از وجودم با خدا.
بقول مرحوم نجمه زارع:
دارند پيله هاي دلم درد مي كشند
بايد دوباره زاده شوم عاري از گناه
پينوشت2: مشاعره ي پست قبل در اين پست هم ادامه دارد.
پينوشت3: هنوز بين الترمين نرسيده يكي از هزارتا كار انجام شد. تئاتر كليد، تالار وحدت. نقاط قوت و ضعف خودش را داشت.در مجموع خوب بود.
پينوشت4: احساس ميكنم شبيه ذرات سيالي هستم كه درون لايه مرزي نزديك به سطح گير افتادم و هي جريان مغشوش و چرخشي كار دستم مي دهد. بايد خودم را از اين سطح رهايي بدهم. (خيلي بده شير بري سر امتحان و روباه برگردي.اينجا و اينجا نمونه اي از اين لايه مرزي را ببينيد)
پينوشت5: با يك پيامك حس نوستالوژي ام گل كرد و دلم پرواز با قاصدك مي خواد. مثل آنشرلي.
آنه! تكرار روزهاي غريبانه ات چگونه گذشت؟!
پينوشت6: هم اكنون بين الترمين آغاز شد... 
من از قالو بلی تشویش دیرم