ثانیه به ثانیه تو گوشم میپیچه، لحظه به لحظه، انتظار و انتظار...

دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان

ولی حقیر یقین دارم، که انتظار همان جنگ است

انتظار... جنگ... جهاد... با خودم فکر میکردم: کدوم ! کجاست عرصه؟!!

نوزاد بودم که جنگ (دفاع مقدس) تموم شد، نوجوان شدم و عاشق جنگ (دفاع مقدس) شدم، عاشق مردان جهاد. شیرین بود شنیدن خاطرات اون روزها، دوست داشتم مث اونها باشم، افسوس میخوردم که اونچنین عرصه ای رو از دست دادم و نتونستم با جون و دل حسش کنم.

بزرگتر که شدم، با واژه ی جنگ نرم آشنا شدم. باور داشتم (و دارم) وجود خارجی داره، باور داشتم (و دارم) هست. این جنگ هم مث اون هشت سال "دفاع" بود. دفاع امروز دفاع رزمی نبود، دفاع فرهنگی بود و اعتقادی، دفاع علمی و هنری و سیاسی...

اما... اما چشم باز کردم و دیدم این کلمه هم...

وسیله ی توجیه کم کاری بعضی ها،  ابزار خراب کردن بعضی های دیگه که مانعشون بودن، توجیه و توجیه و توجیه... و همه ی این توجیه ها عرصه رو سخت و سخت تر میکرد و نفوذ رو بیشتر. باورم شد که این عرصه حتی سخت تر از اون هشت سال...

"پدر جنگ (دفاع) تموم نشده" اولین جمله ای بود که به ذهن میرسید.

حتی تا اون حد رسید که...

سر به سر بادیه بازار هیاهو شده است

سنگ گور شهدا، سنگ ترازو شده است

و افسوس و صد افسوس...