ولیِّ عصر...
تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر
سرسام
بنزها و صدای نوارها
شبهای بیچراغ و مکدّر ولیِّ عصر
خاموش
در بنفش مِه و آسمانخراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر
پنهان
در ازدحام کلاغان بیاثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر
خالی
از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک و سرد و دلهرهآور، ولیِّ عصر
با
لنزهای آینه ای پرسه میزنند
ارواح نیمهجان زنان در ولیِّ عصر
مانند
یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر
...
یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه میگذرد در ولیِّ عصر؟
شعر از مریم سقلاطونی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۱۷ ساعت 1:58 توسط زینب حیدری
|
من از قالو بلی تشویش دیرم